تبليغاتX
..تا صبح


..تا صبح

 

   در بند دیده شدن نباش......دیدنی باش....!!!

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 19:51 توسط vorujak| |

Three things in life that are never certain.
سه چيز در زندگي پايدار نيستند.

-Dreams
روياها

-Success
موفقيت ها

-Fortune
شانس


Three things in life that,one gone never come back.
سه چيز در زندگي قابل برگشت نيستند.

-Time
زمان

-Words
کلمات

-Opportunity
موقعيت


Three things in life that can destroy a man/woman.
سه چيز در زندگي انسان را خراب مي کنند.

-Alcohl
الکل

-Pride
غرور

-Anger
عصبانيت


Three things that make a man/woman
سه چيز انسانها رو مي سازند.

-Hard work
کار سخت

-Sincerity
صدق و صفا

-Commitment
تعهد


Three things in life that are most valuable.
سه چيز د زندگي خيلي با ارزش هستند.

-Love
عشق

-Self-confidence
اعتماد به نفس

-Friends
دوستان


Three things in life that may never be lost.
سه چيز در زندگي هستند که نبايد از بين بروند.

-Peace
آرامش

-Hope
اميد

-Honesty
صداقت

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 20:18 توسط vorujak| |

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 9:9 توسط vorujak| |

امشب دلم بارید

دریایی نبود که به عشق آسمون دلم طوفانی شه...

هر کسی هم که رد شد

با خودش چتر آورده بود!!!

حتی حاضر نشد نم ِ غمم صورتشو ناز کنه...

چتراشونو وا کردن و با بی اعتنایی گفتن:

چه بارون  بی موقعی!

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 21:57 توسط vorujak| |

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

 

شب مرگ تنها نشيند به موجي

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

 

گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقي كرد آنجا بميرد

 

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

 

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

 

چو روزي ز آغوش دريا بر آمد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

 

تو درياي بودي آغوش باز كن

كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

 
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 9:19 توسط vorujak| |

زندگي زيباست چشمي باز كن گردشي در كوچه باغ راز كن
هركه عشقش در تماشا نقش بست عينك بدبيني خود را شكست
علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست
من ميان جسمها جان ديده ام درد را افكنده درمان ديده ام
ديده ام بر شاخة احساسها مي تپد دل در شميم ياسها
زندگي موسيقي گنجشگهاست زندگي باغ تماشاي خداست
گر تو را نور يقين پيدا شود مي تواند زشت هم زيبا شود
حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است
زندگي يعني همين پروازها صبحها، لبخندها، آوازها
اي خطوط چهره ات قرآن من اي تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو ميشود مثنوي هايم همه نو مي شود
حرفهايم مرده را جان مي دهد واژه هايم بوي باران مي دهد

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 21:8 توسط vorujak| |

چه كسی بال مرا بست كه پرواز بس است...
نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 21:33 توسط vorujak| |

چیزها دیدم در روی زمین

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدیم که در آن رو شنی پر پر می زد

نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره ی آنان نان بود

 سبزی بود

 دوری شبنم بود

 کاسه ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم در به در می رفت اواز چکاوک میخواست

و سپوری دیدم که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم باد بادک میخورد

من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما

 

 

 سهراب سپهری

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:16 توسط vorujak| |

خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا
يتيمان را پدر مي شود و مادر
نااميدان را اميد مي شود
گملشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود و همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند
در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:15 توسط vorujak| |

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود..!

و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد...

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم...!

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 20:8 توسط vorujak| |

یك روز بعد از ظهر وقتی "اسمیت" داشت از كار برمی گشت خانه ، سر راه زن مسنی را دید

كه ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .

اون زن برای اون دست تكان داد تا متوقف شود .

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی كرد و گفت : من اومدم كمكتون كنم .

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی كسی نایستاد ،

این واقعا لطف شماست .

وقتی كه او لاستیك رو عوض كرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد ،

زن پرسید : چقدر باید بپردازم ؟

و او به زن چنین گفت : شما هیچ بدهی به من ندارید .

من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یك نفر هم به من كمك كرد ،

همونطور كه من به شما كمك كردم .

اگر تو واقعا می خواهی كه بدهیت رو به من بپردازی ، باید این كار رو بكنی :

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه .

چند مایل جلوتر ، زن كافه كوچكی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده

ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره

كه می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود .

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دونست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید .

وقتی كه پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود ،

در حالیكه بر روی دستمال سفره ، یادداشتی رو باقی گذاشته بود .

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند ، اشك در چشمانش جمع شده بود .

در یادداشت چنین نوشته شده بود : شما هیچ بدهی به من ندارید .

من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یك نفر هم به من كمك كرد ،

همونطور كه من به شما كمك كردم .

اگر تو واقعا می خواهی كه بدهیت رو به من بپردازی ، باید این كار رو بكنی :

نگذار زنجیره عشق به تو ختم بشه .

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سر كار به خونه رفت ،

در حالیكه به اون پول و یادداشت زن فكر می كرد ،

به شوهرش گفت : اسمیت همه چیز داره درست میشه .

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 20:4 توسط vorujak| |

  مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید 

                                                           که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 9:27 توسط vorujak| |

هنوز در گمراهی ام بمانم؟هنوز تا کی؟

هنوز بی تو بودن عادت شده؟

هنوز کسی برایت سجاده وا نمیکند؟هنوز بغضی برایت ترک نخورده؟

هنوز انگار ما بدون حضور تو راحتیم؟

هنوز هم تمام دعاهایمان برای حاجت های دنیایی مان است؟

هنوز دارم کم کم می میرم…!!!

هنوز هم سراغی از ما نمی گیری؟ هنوز هم جمعه های تکراری را فریاد کنم؟

هنوز هم ما دلت را می رنجانیم؟وای….. هنوز هم آمدنت را باور نداریم که این همه گناه میکنیم؟!

هنوز هم دلیل نیامدنت منم ؟!هنوز هم وقتی کارنا مه ی هر هفته ام را میبینی …گریه می کنی؟!

قربان اشک هایت… هنوز هم هوای من را داری؟!

هنوز هم مادرت چشم انتظار توست؟؟

هنوز هم…اقا کجایی؟؟هنوز هم عجل لولیک الفرج؟؟!

ای پیدای پنهان رخ بنما و خود را هویدا کن…!

ای راز خلقت خداوندی !  به جان تو سوگند که ادم و حوا برای به دنیا آوردن تو طرف از تذات بهشتی بستند و به دنیای خاکی فرود امدند…

تو کیستس که همه تو را می خواهند و همه یاد تو می کنند تو طبیب درد بی درمانی…..تو رفیق راهی…آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری…

هنوز هم مسجد جمکران خیلی شلوغ است؟

هنوز هم از آن شلوغی و این همه عاشق کسی فقط و فقط وفقط تو را از خدا می خواهد؟؟!

بیا که به سمت ساقه ی گندم روانه نشوم و مرتکب کهنه ترین اشتباه نگردم……

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن……….؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 14:14 توسط vorujak| |

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها.

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها.

واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک،

شب افتاده است و در تالاب من دیری است ،

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها.

بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم ترا خورشید پندارند.                                           

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.

و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛

پرستوها که با پرواز و با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛

نمی خواهمم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

 

                                               « مهدی اخوان ثالث »

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 18:19 توسط vorujak| |

ایران  بکش جلو


ترکیه  بکش عقب

ترکیه ما حجاب می خوایم

ایران مگه زوره ؟ ما حجاب نمیخوایم


نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 21:45 توسط vorujak| |

کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن

صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود خاطره ان پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

 

با سپاس از محمد

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 10:33 توسط vorujak| |


حالیا! دست کریم تو برای دل ما       سرپناهی است در این بی‌سر و سامانی‌ها


وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی!      ای سرانگشت تو آغاز گل‌افشانی‌ها

نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 19:32 توسط vorujak| |

نادانی در حالی که افسار خری در دست داشت، می رفت. دو راهزن او را دیدند. یکی از انها گفت: «من این خر را از او می گیرم.» آن یکی گفت: «چگونه؟» گفت: «با من بیا تا دزدیدن خر را به تو بیاموزم.»

پس از آن، مرد راهزن بسوی خر رفت و افسارش باز کرد و خر را به دوستش سپرد. سپس افسار را به سر خود بست تا اینکه دوستش خر را از ان حوالی دور کرد. آنگاه راهزن ایستاد و قدم بر نداشت. مرد نادان به او نگاه کرد و شگفت زده از او پرسید: «تو که هستی؟» راهزن گفت: «من خر تو هستم. داستان زندگی من شگفت اور است و ان اینست که: من مادر پیر نیکو کاری دارم روزی درحالیکه مست بودم نزد او رفتم او مرا گفت: «از این گناه توبه کن» من چوب گرفتم و او را زدم او مرا نفرین کرد خدای تعالی مرا به صورت خر مسخ کرد و به دست تو انداخت امروز مادرم مرا بخاطر اورد و از روی مهر و محبت مادرانه مرا دعا کرد و خدای تعالی مرا به صورت اول بازگردانید.»

پس آن مرد گفت: «تو را به خدا سوگند می دهم که اگر بدی به تو کردم مرا حلال کنی.» مرد به خانه بازگشت. زنش به او گفت: «چرا اینقدر ناراحتی؟ پس خرت کجاست؟» مرد ماجرا را برای زن تعریف کرد و زن گفت: «وای برما چگونه در تمام این مدت از آدمیزاد به جای خر استفاده کردیم.» پس بسیار صدقه داد و استغفار کرد.

مرد مدت زیادی در منزل بی کار می نشست. روزی زن به او گفت: «برخیز و  به بازار برو و خر دیگری بخر و به کار مشغول شو.» مرد به بازار رفت و دید خرش را در بازار می فروشند. پیش رفت و اهسته در گوشش نجوا کرد که: «ای بدبخت دوباره شراب خوردی و مادرت را آزردی و او تو را نفرین کرده به خدا سوگند که من دیگر تو را نخواهم خرید.» پس او را آنجا گذاشت و به خانه بازگشت. 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 9:31 توسط vorujak| |

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز


هفت سین عید نوروز



زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی


یا مقلب القلوب نوروز مبارک




یا مقلب القلوب نوروز مبارک




یا مقلب القلوب نوروز مبارک




سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام













 




سبز شده روزگار شکر خداوندگار
بخت دگر گشته یار از مدد کردگار
سکه و سنبل بیار، سوسن و ساعت بزار
سبزه همی سبز کن، گشته کنون وقت کار




دنیا رو برات شاد شاد و شادی و برات دنیا دنیا آرزو میکنم



کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا...حرکت و من برای به دست اوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم.


نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 15:0 توسط vorujak| |

     دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین
     شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
     شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
     سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
     دوباره چهره نوروز و شادمانی عید
     دوباره عشق و امید
     دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 21:49 توسط vorujak| |

  " من " هستم  
      و سفالینه ی تاریکی
      و تراویدن راز ازلی.
      سر بر سنگ
      و هوایی که خنک
      و چناری که به فکر
      و روانی که پر از ریزش " دوست "...

                                                               سهراب سپهری

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 17:27 توسط vorujak| |

پرواز ،

تا آسمانی
که لوبیای سحر آمیز هیچ قصه ای
به آن نمی رسید.

من
رویای ناتمام یک پرواز بودم.
خداوند
پرهایم را یافت
و تمام مرا
_ از من
مژدگانی گرفت...

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 17:26 توسط vorujak| |

چندان که دويديم به سامان نرسيديم

مانديم در آغاز و به پايان نرسيديم

گم گشته در انبوه زمانيم و مکانيم

با مهر نمانديم و به آبان نرسيديم

در خانه نشستيم کنار در و ديوار

آخر به تماشای خيابان نرسيديم

در حاشيه ی جاده درختان همه رفتند

در غربت جاده به درختان نرسيديم

از شانه ی خود بار ملالی نتکانديم

زين بغض گلوگير به باران نرسيديم

چندان که دويديم و دويديم و دويديم

ای حوصله ی تنگ! به سامان نرسيديم

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 13:32 توسط vorujak| |

بگذار این راه راه من باشدو این جاده جاده ی من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناک این ابر
بگذار تا بگریم بر تنهایی دستان بی رمق کویر
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاییزی
بگذار آرام گیرم در آغوش سیاه شب
بگذار نصیحت کنم گلبرگ های عاشق را
بگذار بگویم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمین
بگذار ابر ببارد بر گیسوان بید ، بی پروا و عاشق، تر کند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هایی از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس کنم پاکی شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر کودکی دنیا به بزرگی زمین
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شاید فردا زنده تر از امروز
بگذار زمین ناز کند ، باد فریاد کشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرمای این شب اما
چشمان تو همه چیز را از پس این پنجره ی
بخار گرفته از سپیدی غم می بیند
بگذار بفهمم این زجه از آن کیست که درون را پاره می کند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ی خشکیده ی باغ
به کدامین گلبرگ خیره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بی روح
بگذار بدانم کجایی تا که هر روز به شوق دیدنت به کنار برکه
خیره در زیبایی چشمانت غرق نشوم..... 

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 12:30 توسط vorujak| |

ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس 

خاموش کن صدا را نقاره می زند طوس  

 

 

 

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان 

بردار جان خود را با ما بیا به پابوس 

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 11:38 توسط vorujak| |

در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام 

 
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب 
 

در دیار نیلگون خواب  

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام 
 

برای گلابتون..

 

  

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 22:2 توسط vorujak| |

ما از خداى گم شده‏ایم او به جستجوست‏

چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست‏

گاهى به برگ لاله نویسد پیام خویش‏

گاهى درون سینه مرغان به هاى و هوست‏

در نرگس آرمید که ببیند جمال ما

چندان کرشمه‏دان که نگاهش به گفتگوست‏

آه سحرگهى که زند در فراق ما

بیرون و اندرون، زبر و زیر و چارسوست‏

هنگامه بست از پى دیدار خاکى‏ای‏

نظاره را بهانه تماشاى رنگ و بوست‏

پنهان به ذره ذره و ناآشنا هنوز

پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست‏

در خاکدان ما گوهر زندگى گم است‏

این گوهرى که گم شده ماییم یا که اوست؟

 

 

‌‌‍‹احمد شاملو›   

 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 10:53 توسط vorujak| |

 

  

صبح شده است

و خورشید نمنمک از کنج آسمان سلامت می کند

و تو می توانی برای گنجشک و گربه غذا ببری

و کاکتوس را آب دهی

و نسیم صبحگاهی را در ریه هایت استشمام کنی

فرصت داری تا شب بهترین روزت را بگذرانی

شروع که می کنی یاد او را فراموش نکن 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 10:51 توسط vorujak| |

 

راه کمال راهیست به سوی....

زیبایی 

 

 

دانایی 

 

 

نیکویی 

 

 . 

 

 

«دکتر الهی قمشه ای»

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 10:46 توسط vorujak| |

 

خانه ات در آسمانها نیست

همین جاست

روی زمین  

 

ساده ترین و بی پیرایه ترینشان

به زیبایی هندسی یک مکعب 

  

دور از تو، قطره های سرگردان، را هم مهمان دریای کرمت می کنی؟  

 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 10:44 توسط vorujak| |

زمستون

زمستون...یه قدم مونده به.....

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 10:43 توسط vorujak| |

                               الهی! 

                              سلامتی ارزانی دار تا عمر مانده را خدمت گذار بندگانت باشیم. 

                              چشمی که زیبایی قسمت کند. 

                              دستی که به یاری شتابد. 

                              زبانی که ذکر مهر گوید. 

                              دلی که تسکین دردی گردد. 

                              حکمتی که صبر افزاید. 

                              امیدی که اوج دهد دعا را. 

 

                              و توفیق عطا فرما که از صمیم دل پذیرای مقدراتت شویم. 

 یـا حــی و یـا قیــوم 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 10:40 توسط vorujak| |

چشم‌ها پرسش بی‌پاسخ حیرانی‌ها
دست‌ها تشنة تقسیم فراوانی‌ها
با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
داغ‌های دل ما، جای چراغانی‌ها
حالیا! دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی‌سر و سامانی‌ها
وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی!
ای سرانگشت تو آغاز گل‌افشانی‌ها!
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل‌ها و غزل‌خوانی‌ها...
سایة امن کسای تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عریانی‌ها
چشم تو لایحة روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی‌ها  
نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 21:27 توسط vorujak| |

 

  

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:10 توسط vorujak| |

صبح که از خانه بیرون می آمدم مادر داشت تند تند پولک های ماهی برادر کوچکم را به دریای کاغذی اش می چسباند و خودش هم به سختی جورابش را پایش می کرد که دوستش کمتر منتظرش شود و صدای مادر را شنیدم که به من گفت صبحانه ات را خوردی... 

 

صبح که از خانه بیرون آمدم آفتاب خیابان ها را پوشانده بود وهوا سوز سردی داشت و آسمان صاف بود. در مسیر راه سرویس مدرسه ای دیدم که بچه ها بغل به بغل هم نشسته بودند و کم مانده بود از پنجره بیرون بزنند شیطنت زیر پوستشان و تازگی در چشمانشان. و گرمای نان داغ را در دست عابران دیدم. و جمعیتی که در ایستگاههای اتوبوس شوری ایجاد کرده بودند. تاکسی بدون اینکه به مسافری که مثل سیر و سرکه می جوشید فکر بکند برای هر بنی بشری بوقکی و ترمزکی می زد... 

 

صبح که از خانه بیرون آمدم خورشید از مشرق طلوع کرده بود و زمین بدون آنکه سرگیجه بگیرد دور خودش و خورشید دور می زد و هر ثانیه 10 کیلومتر ما فیها را می چرخاند...   

 

صبح که از خانه بیرون آمدم خورشید در مدار سینوسی اش همچنان تاب می خورد و منظومه ی شمسی در کهکشان راه شیری آن را هل می داد و ادامه ی راهش را می رفت...  

 

 

صبح که از خانه بیرون آمدم...  

 

 

 

برای دنیا همه چیز مثل دیروز بود   

 

 

 

 برای دنیا هیج چیز عوض نشده بود. 

 

  

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:8 توسط vorujak| |

سنگ لوحی باش، عاری از هر تعصبی

آنگاه شاید دریابی که حقیقت چیست

از حقیقتی که می یابی حیرت می کنی

در جایی مکتوب نبوده و به واژه در نمی آید. 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 10:7 توسط vorujak| |

هر صبح بهاری دیگر است
اگر باورتان در تاریک ترین نقطه شب جا نمانده باشد 

هر صبح بهاری دیگر است
حتی اگر بهار نباشد   

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 9:58 توسط vorujak| |

 

   صدای پای کاروان     حسین   به گوش می رسد

           

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 9:0 توسط vorujak| |

گر من ز می مغانه مستم،‌ هستم،
گر کافر و گبر و بت‌پرستم، هستم،
هر طايفه‌ای به من گمانی دارد،
من زان خودم، چنان که هستم هستم.



می خوردن و شاد بودن آيين منست،
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دين منست؛
گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟
گفتا: - دل خرم تو کابين منست.



من بی می ناب زيستن نتوانم،
بي باده، کشيد بارتن نتوانم،
من بنده‌ی آن دمم که ساقي گويد:
«يک جام دگر بگير» و من نتوانم.



امشب می جام يک منی خواهم کرد،
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد،
اول سه‌طلاق عقل و دين خواهم داد،
پس دختر رز را به زنی خواهم کرد. 



چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
خاک تن من به باده آغشته کنيد،
وز کالبدم خشت سر خم سازيد.



چون درگذرم به باده شوييد مرا،
تلقين ز شراب ناب گوييد مرا،
خواهيد به روز حشر يابييد مرا؟
از خاک در ميکده جوييد مرا.


چندان بخورم شراب، کاين بوی شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب،
گر بر سر خاک من رسد مخموری،
از بوی شراب من شود مست و خراب.


روزی که نهال عمر من کنده شود،
و اجزام ز يکدگر پراکنده شود؛
گر زانکه صراحيی کنند از گل من،
حالی که ز باده پرکنی زنده شود.


در پای اجل چو من سرافکنده شوم،
وز بيخ امید عمر برکنده شوم،
زينهار، گلم به جز صراحی نکنيد،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم.



ياران به موافقت چو ديدار کنيد،
بايد که ز دوست يار بسيار کنيد؛
چون باده‌ی خوشگوار نوشيد به هم،
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنيد.


آنان که اسير عقل و تمييز شدند،
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛
رو با خبرا، تو آب انگور گزين،
کان بی‌خبران به غوره ميويز شدند!



ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتريم،
با اين همه مستی، از تو هشيارتريم؛
تو خون کسان خوری و ما خون رزان،
انصاف بده؛ کدام خونخوارتريم؟



شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم،
آيا تو چنان که می‌نمايی هستی؟


گويند که دوزخی بود عاشق و مست،
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،
فردا باشد بهشت همچون کف دست!



گويند: بهشت و حور عين خواهد بود،
و آنجا می ناب و انگبين خواهد بود؛
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟



گويند: بهشت و حور و کوثر باشد،
جوی می و شير و شهد و شکر باشد؛
پر کن قدح باده و بر دستم نه،
نقدی ز هزار نسيه بهتر باشد.



گويند بهشت عدن با حور خوش است،
من می‌گويم که آب انگور خوش است؛
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار،
کاواز دهل برادر از دور خوش است.



کس خلد و جحيم را نديده است ای دل
گويی که از آن جهان رسيده است ای دل؟
اميد و هراس ما به چيزی است کزان،
جز نام ونشانی نه پديد است ای دل!



من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
از اهل بهشت کرد، يا دوزخ زشت؛
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت،
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.



چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم،
پس بی می و معشوق خطايی است عظيم.
تا کي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم.



چون آمدنم به من نبد روز نخست،
وين رفتن بی‌مراد عزمی است درست،
برخيز و ميان ببند ای ساقی چست،
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست.



چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ،
پيمانه که پر شود، چه شيرين و چه تلخ؛
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی،
از سلخ به غره آيد، از غره به سلخ! 


جز راه قلندران می‌خانه مپوی،
جز باده و جز سماع و جز يار مجوی؛
برکف قدح باده و بر دوش سبوی،
می نوش کن ای نگار و بيهوده مگوی.


ساقی غم من بلندآوازه شده است،
سرمستی من برون ز اندازه شده است؛
با موی سپيد سرخوشم کز می تو،
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است.



تنگی می لعل خواهم و ديوانی،
سد رمقی بايد و نصف نانی،
وانگه من و تو نشسته در ويرانی،
خوش‌تر بود آن ز ملکت سلطانی.



من ظاهر نيستی و هستی دانم،
من باطن هر فراز و پستی دانم؛
با اين همه از دانش خود شرمم باد،
گر مرتبه‌ای ورای مستی دانم.



از من رمقی به سعی ساقی مانده است،
وز صحبت خلق بی‌وفايی مانده است؛
از باده‌ی نوشين قدحی بيش نماند.
از عمر ندانم که چه باقی مانده است!
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 18:12 توسط vorujak| |

عشق تشنه مي شود خون بايدش داد

سرد مي شود آتش بايدش زد 

گرسنه مي شود قرباني بايدش كرد

عشق با قرباني با خون نيرو مي گيرد


زلال مي شود


رشد مي كند پاك و بي باك مي شود


گرم ونوراني مي شود

از هر چه جز خود زدوده مي شود

مجرد

بي غش

صافي

ناب....

و اكنون عيد قربان است...!

آي! راست مي گويم

اين كلمات چه مي فهمند..............؟

شریعتی

                                                  عید قربان مبارک

نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 14:1 توسط vorujak| |

چیزها دیدم در روی زمین

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدیم که در آن رو شنی پر پر می زد

نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره ی آنان نان بود

 سبزی بود

 دوری شبنم بود

 کاسه ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم در به در می رفت اواز چکاوک میخواست

و سپوری دیدم که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم باد بادک میخورد

من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما

 

سهراب سپهری
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 19:42 توسط vorujak| |

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام......

در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 20:35 توسط vorujak| |

اي چشمه اينجا درنگ مكن

مي پوسي

مرداب مي شوي

مي آلايي

جاري شو......!

دشت هاي هموار را طي كن!

دره ها را سرازير شو...!

سر خود را به سنگ بزن

بشكن.....!

مايست  پيش برو شلاق بخور هوا بخور

رودي شو......!

تو را اينجا نگاه نمي دارم 

تشنگي سالهايم را همچنان نگه مي دارم

از تو نمي آشامم تا كم نشوي تا ضعيف نشوي

سر به اين صحرا بگذار!

از خلوت اين دشت مهراس!

آبادي و روييدن ها در انتظار توست

ومن همچنان تشنه اينجا مي مانم....

 

شريعتي
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 18:51 توسط vorujak| |

ای يوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دريده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظاره كن در دود ما
ای يار ما عيّار ما، دام دل خمّار ما
پا وا مكش از كار ما، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل!
وز آتش سودای دل، ای وای دل ای وای ما
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 21:15 توسط vorujak| |

ای يوسف آخر سوی اين يعقوب نابينا بيا
ای عيسی پنهان شده بر طارم مينا بيا
از هجر روزم قير شد، دل چون کمان بد، تير شد
يعقوب مسکين پير شد، ای يوسف بُرنا بيا
ای موسی عمران که در سينه چه سينا هاستت!
گاوی خدايی می کند، از سينه ی سينا بيا
رخ زعفران رنگ آمدم، خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم، ای جان با پهنا بيا
چشم محمد بانمت، واشوق گفته در غمت
زان طرۀ اندر هم ات، ای سرّ ارسلنا بيا
خورشيد پيشت چون شفق، ای برده از شاهان سبق
ای ديدۀ بينا بحقّ، وی سينه ی دانا بيا
ای جان تو و جانها چو تن، بی جان چه ارزد خود بدن
دل داده ام دير است من، تا جان دهم جانا بيا
تا بردۀ دلرا گرو، شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو، و آخر تو درمانا بيا
ای تو دوا و چاره ام، نور دل صد پاره ام
اندر دل بيچاره ام چون غير تو شد لا بيا
نشناختم قدر تو من، تا چرخ می گويد زِ فن
دی بر دلش تيری بزن، دی بر سرش خارا بيا
ای قاب قوس مرتبت و ان دولت با مکرمت
کس نيست شاها مرحمت در قرب او ادنا بيا
ای خسرو مه وش بيا ای خوشتر از صد خوش بيا
ای آب و ای آتش بيا ای دُرّ و ای دريا بيا
مخدوم جانم شمس دين! از جاهت ای روح الامين
تبريز چون عرش مکين از مسجد اقصی بيا
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 21:14 توسط vorujak| |

 

به آن چه می شنوید شک نکنید
این تاق تاق استخوان های یخ زده ماست
آن قدر از خورشید دور شده ایم
که بین رویت این دورترین سوسو
واقعیت و خیالمان تفکیک ناپذیرند.

حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 20:0 توسط vorujak| |

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد


عارف از خنده می در طمع خام افتاد


حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد


این همه نقش در آئینه اوهام افتاد


این همه عکس می و نقش نگارین که نمود


یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 20:25 توسط vorujak| |

 

انسان میتونه هم دایره باشه و هم یه خط ،

 انتخاب با خودته .

باید تا آخر عمر دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی .

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 19:48 توسط vorujak| |

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز،کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر



این همه یک سو،یک سوی دگر،

چهره ی همچو گل تازه ی تو!



دوست دارم همه عالم را لیک

هیچکس را نه به اندازه ی تو!

   با سپاس از محمد

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 19:44 توسط vorujak| |

سلام

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است

 ولی در نماز پایان است شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز یک دیدار است.

نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:28 توسط vorujak| |


Design By : Night Skin