..تا صبح
پس از آن، مرد راهزن بسوی خر رفت و افسارش باز کرد و خر را به دوستش سپرد. سپس افسار را به سر خود بست تا اینکه دوستش خر را از ان حوالی دور کرد. آنگاه راهزن ایستاد و قدم بر نداشت. مرد نادان به او نگاه کرد و شگفت زده از او پرسید: «تو که هستی؟» راهزن گفت: «من خر تو هستم. داستان زندگی من شگفت اور است و ان اینست که: من مادر پیر نیکو کاری دارم روزی درحالیکه مست بودم نزد او رفتم او مرا گفت: «از این گناه توبه کن» من چوب گرفتم و او را زدم او مرا نفرین کرد خدای تعالی مرا به صورت خر مسخ کرد و به دست تو انداخت امروز مادرم مرا بخاطر اورد و از روی مهر و محبت مادرانه مرا دعا کرد و خدای تعالی مرا به صورت اول بازگردانید.» پس آن مرد گفت: «تو را به خدا سوگند می دهم که اگر بدی به تو کردم مرا حلال کنی.» مرد به خانه بازگشت. زنش به او گفت: «چرا اینقدر ناراحتی؟ پس خرت کجاست؟» مرد ماجرا را برای زن تعریف کرد و زن گفت: «وای برما چگونه در تمام این مدت از آدمیزاد به جای خر استفاده کردیم.» پس بسیار صدقه داد و استغفار کرد. مرد مدت زیادی در منزل بی کار می نشست. روزی زن به او گفت: «برخیز و به بازار برو و خر دیگری بخر و به کار مشغول شو.» مرد به بازار رفت و دید خرش را در بازار می فروشند. پیش رفت و اهسته در گوشش نجوا کرد که: «ای بدبخت دوباره شراب خوردی و مادرت را آزردی و او تو را نفرین کرده به خدا سوگند که من دیگر تو را نخواهم خرید.» پس او را آنجا گذاشت و به خانه بازگشت.

| Design By : Night Skin |

