..تا صبح
صبح که از خانه بیرون می آمدم مادر داشت تند تند پولک های ماهی برادر کوچکم را به دریای کاغذی اش می چسباند و خودش هم به سختی جورابش را پایش می کرد که دوستش کمتر منتظرش شود و صدای مادر را شنیدم که به من گفت صبحانه ات را خوردی... صبح که از خانه بیرون آمدم آفتاب خیابان ها را پوشانده بود وهوا سوز سردی داشت و آسمان صاف بود. در مسیر راه سرویس مدرسه ای دیدم که بچه ها بغل به بغل هم نشسته بودند و کم مانده بود از پنجره بیرون بزنند شیطنت زیر پوستشان و تازگی در چشمانشان. و گرمای نان داغ را در دست عابران دیدم. و جمعیتی که در ایستگاههای اتوبوس شوری ایجاد کرده بودند. تاکسی بدون اینکه به مسافری که مثل سیر و سرکه می جوشید فکر بکند برای هر بنی بشری بوقکی و ترمزکی می زد... صبح که از خانه بیرون آمدم خورشید از مشرق طلوع کرده بود و زمین بدون آنکه سرگیجه بگیرد دور خودش و خورشید دور می زد و هر ثانیه 10 کیلومتر ما فیها را می چرخاند... صبح که از خانه بیرون آمدم خورشید در مدار سینوسی اش همچنان تاب می خورد و منظومه ی شمسی در کهکشان راه شیری آن را هل می داد و ادامه ی راهش را می رفت... صبح که از خانه بیرون آمدم... برای دنیا همه چیز مثل دیروز بود برای دنیا هیج چیز عوض نشده بود. آنگاه شاید دریابی که حقیقت چیست از حقیقتی که می یابی حیرت می کنی در جایی مکتوب نبوده و به واژه در نمی آید. هر صبح بهاری دیگر است هر صبح بهاری دیگر است
اگر باورتان در تاریک ترین نقطه شب جا نمانده باشد
حتی اگر بهار نباشد
گر کافر و گبر و بتپرستم، هستم،
هر طايفهای به من گمانی دارد،
من زان خودم، چنان که هستم هستم.
می خوردن و شاد بودن آيين منست،
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دين منست؛
گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟
گفتا: - دل خرم تو کابين منست.
من بی می ناب زيستن نتوانم،
بي باده، کشيد بارتن نتوانم،
من بندهی آن دمم که ساقي گويد:
«يک جام دگر بگير» و من نتوانم.
امشب می جام يک منی خواهم کرد،
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد،
اول سهطلاق عقل و دين خواهم داد،
پس دختر رز را به زنی خواهم کرد.
چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
خاک تن من به باده آغشته کنيد،
وز کالبدم خشت سر خم سازيد.
چون درگذرم به باده شوييد مرا،
تلقين ز شراب ناب گوييد مرا،
خواهيد به روز حشر يابييد مرا؟
از خاک در ميکده جوييد مرا.
چندان بخورم شراب، کاين بوی شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب،
گر بر سر خاک من رسد مخموری،
از بوی شراب من شود مست و خراب.
روزی که نهال عمر من کنده شود،
و اجزام ز يکدگر پراکنده شود؛
گر زانکه صراحيی کنند از گل من،
حالی که ز باده پرکنی زنده شود.
در پای اجل چو من سرافکنده شوم،
وز بيخ امید عمر برکنده شوم،
زينهار، گلم به جز صراحی نکنيد،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم.
ياران به موافقت چو ديدار کنيد،
بايد که ز دوست يار بسيار کنيد؛
چون بادهی خوشگوار نوشيد به هم،
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنيد.
آنان که اسير عقل و تمييز شدند،
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛
رو با خبرا، تو آب انگور گزين،
کان بیخبران به غوره ميويز شدند!
ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتريم،
با اين همه مستی، از تو هشيارتريم؛
تو خون کسان خوری و ما خون رزان،
انصاف بده؛ کدام خونخوارتريم؟
شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم،
آيا تو چنان که مینمايی هستی؟
گويند که دوزخی بود عاشق و مست،
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،
فردا باشد بهشت همچون کف دست!
گويند: بهشت و حور عين خواهد بود،
و آنجا می ناب و انگبين خواهد بود؛
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟
گويند: بهشت و حور و کوثر باشد،
جوی می و شير و شهد و شکر باشد؛
پر کن قدح باده و بر دستم نه،
نقدی ز هزار نسيه بهتر باشد.
گويند بهشت عدن با حور خوش است،
من میگويم که آب انگور خوش است؛
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار،
کاواز دهل برادر از دور خوش است.
کس خلد و جحيم را نديده است ای دل
گويی که از آن جهان رسيده است ای دل؟
اميد و هراس ما به چيزی است کزان،
جز نام ونشانی نه پديد است ای دل!
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
از اهل بهشت کرد، يا دوزخ زشت؛
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت،
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.
چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم،
پس بی می و معشوق خطايی است عظيم.
تا کي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم.
چون آمدنم به من نبد روز نخست،
وين رفتن بیمراد عزمی است درست،
برخيز و ميان ببند ای ساقی چست،
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست.
چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ،
پيمانه که پر شود، چه شيرين و چه تلخ؛
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی،
از سلخ به غره آيد، از غره به سلخ!
جز راه قلندران میخانه مپوی،
جز باده و جز سماع و جز يار مجوی؛
برکف قدح باده و بر دوش سبوی،
می نوش کن ای نگار و بيهوده مگوی.
ساقی غم من بلندآوازه شده است،
سرمستی من برون ز اندازه شده است؛
با موی سپيد سرخوشم کز می تو،
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است.
تنگی می لعل خواهم و ديوانی،
سد رمقی بايد و نصف نانی،
وانگه من و تو نشسته در ويرانی،
خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی.
من ظاهر نيستی و هستی دانم،
من باطن هر فراز و پستی دانم؛
با اين همه از دانش خود شرمم باد،
گر مرتبهای ورای مستی دانم.
از من رمقی به سعی ساقی مانده است،
وز صحبت خلق بیوفايی مانده است؛
از بادهی نوشين قدحی بيش نماند.
از عمر ندانم که چه باقی مانده است!
| Design By : Night Skin |


