تبليغاتX
..تا صبح


..تا صبح

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام......

در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 20:35 توسط vorujak| |

اي چشمه اينجا درنگ مكن

مي پوسي

مرداب مي شوي

مي آلايي

جاري شو......!

دشت هاي هموار را طي كن!

دره ها را سرازير شو...!

سر خود را به سنگ بزن

بشكن.....!

مايست  پيش برو شلاق بخور هوا بخور

رودي شو......!

تو را اينجا نگاه نمي دارم 

تشنگي سالهايم را همچنان نگه مي دارم

از تو نمي آشامم تا كم نشوي تا ضعيف نشوي

سر به اين صحرا بگذار!

از خلوت اين دشت مهراس!

آبادي و روييدن ها در انتظار توست

ومن همچنان تشنه اينجا مي مانم....

 

شريعتي
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 18:51 توسط vorujak| |

ای يوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دريده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظاره كن در دود ما
ای يار ما عيّار ما، دام دل خمّار ما
پا وا مكش از كار ما، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل!
وز آتش سودای دل، ای وای دل ای وای ما
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 21:15 توسط vorujak| |

ای يوسف آخر سوی اين يعقوب نابينا بيا
ای عيسی پنهان شده بر طارم مينا بيا
از هجر روزم قير شد، دل چون کمان بد، تير شد
يعقوب مسکين پير شد، ای يوسف بُرنا بيا
ای موسی عمران که در سينه چه سينا هاستت!
گاوی خدايی می کند، از سينه ی سينا بيا
رخ زعفران رنگ آمدم، خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم، ای جان با پهنا بيا
چشم محمد بانمت، واشوق گفته در غمت
زان طرۀ اندر هم ات، ای سرّ ارسلنا بيا
خورشيد پيشت چون شفق، ای برده از شاهان سبق
ای ديدۀ بينا بحقّ، وی سينه ی دانا بيا
ای جان تو و جانها چو تن، بی جان چه ارزد خود بدن
دل داده ام دير است من، تا جان دهم جانا بيا
تا بردۀ دلرا گرو، شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو، و آخر تو درمانا بيا
ای تو دوا و چاره ام، نور دل صد پاره ام
اندر دل بيچاره ام چون غير تو شد لا بيا
نشناختم قدر تو من، تا چرخ می گويد زِ فن
دی بر دلش تيری بزن، دی بر سرش خارا بيا
ای قاب قوس مرتبت و ان دولت با مکرمت
کس نيست شاها مرحمت در قرب او ادنا بيا
ای خسرو مه وش بيا ای خوشتر از صد خوش بيا
ای آب و ای آتش بيا ای دُرّ و ای دريا بيا
مخدوم جانم شمس دين! از جاهت ای روح الامين
تبريز چون عرش مکين از مسجد اقصی بيا
نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 21:14 توسط vorujak| |

 

به آن چه می شنوید شک نکنید
این تاق تاق استخوان های یخ زده ماست
آن قدر از خورشید دور شده ایم
که بین رویت این دورترین سوسو
واقعیت و خیالمان تفکیک ناپذیرند.

حسین پناهی

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 20:0 توسط vorujak| |

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد


عارف از خنده می در طمع خام افتاد


حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد


این همه نقش در آئینه اوهام افتاد


این همه عکس می و نقش نگارین که نمود


یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 20:25 توسط vorujak| |

 

انسان میتونه هم دایره باشه و هم یه خط ،

 انتخاب با خودته .

باید تا آخر عمر دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی .

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 19:48 توسط vorujak| |

هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

مثل گل،صحبت دوست

مثل پرواز،کبوتر

می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر



این همه یک سو،یک سوی دگر،

چهره ی همچو گل تازه ی تو!



دوست دارم همه عالم را لیک

هیچکس را نه به اندازه ی تو!

   با سپاس از محمد

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 19:44 توسط vorujak| |

سلام

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است

 ولی در نماز پایان است شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز یک دیدار است.

نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:28 توسط vorujak| |

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار

قرض بدهید؟

مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب

بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه

هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین

سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید

واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش

می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم

را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس

مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت

از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...

نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:27 توسط vorujak| |

اگر نمی توانی شاهراه باشی کوره راه باش

.اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش. بهترین هر آنچه هستی باش

نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:26 توسط vorujak| |


Design By : Night Skin