تبليغاتX
..تا صبح


..تا صبح

 

زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست

 

نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 21:35 توسط vorujak| |

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: دیگه چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشون کوشیدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی تونید از گودال خارج شید ?
به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگه با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 21:34 توسط vorujak| |

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...


نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 21:34 توسط vorujak| |

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايی اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولی نمی دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت : برای ا ينکه بتوانی دقيقتر به من بگو يی که ميزان ناشنوا يی همسرت چقدر است ،آزما يش ساده
ای وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
ابتدا در فاصله ٤ متر ی او با يست و با صدا ی معمولی ، مطلب ی را به او بگو . اگر نشنيد ، همين کار را در
فاصله ٣ متری تکرار کن. بعد در ٢ متری و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايی نشسته بود . مرد به
خودش گفت: الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسيد:
جوابی نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان « ؟ عز يزم ، شام چی دار يم »
سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابی نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار
 کرد و بازهم جوابی نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت« ؟ عزيزم شام چی داريم » :
و همسرش گفت:
!! « خوراک مرغ » : برای چهارمين بار ميگم « !؟ مگه کری »
حقيقت به همين سادگی و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد...
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 21:32 توسط vorujak| |

گل در بر می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

 

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

 

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

 

گوشم همه بر قول نی و نغمه ی چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

 

در مجلس عطرمیامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

 

از چاشنی قند مگو هیچ و زشکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

 

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

 

از ننگ چه گویی که مرا نام  ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

 

میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

 

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

 

              عید رمضان مبارک

نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 14:27 توسط vorujak| |

کشیشی در یک صبح به قصد شکار حرکت کرد وبعد از ساعتی ،چند کبک با تفنگ خود زد.در راهش به سوی مقصد،با یک خرس خاکستری روبرو شد.کشیش هیجان زده از درختی بالا رفت .چشمانش را به آسمان دوخت وگفت:ای خدایا!آیا تو دانیال را از کمینگاه شیر نجات ندادی؟ هم چنین یونس را از شکم نهنگ ؟ آه !خدایا استدعا  می کنم مرا هم نجات بده!ولی خدایا،اگر نمی توانی به من کمک کنی لطفا" به آن خرس هم کمک نکن.

 

یادداشتی کوچک از کتاب"لطفا" گوسفند نباشید".

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 1:24 توسط vorujak| |

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 1:20 توسط vorujak| |

ای دوست
دل را به چه داده ای 
که آفتاب چشمانت از
طلوع بیزار
وبا سرخی غروب
همدم گشته؟!
دلی را که روزی دریا بود
به که داده‌ای
که تمام کشتی‌ها
به گل نشستند
و خود
لیوان پر از خالی را
سر می‌کشی
وسیراب می‌شوی
شب را برای سوته دلان
واگذار و راهی شهرآفتاب شو
کسی در انتظار توست

تمام خود را مچاله کن
چنگ بزن و چنگ
وقتی از پاکیش اطمینان یافتی
آن را در ظرفی پر ظرفیت باز کن
ودر آخر بگذار آفتاب را تجربه کند
بگذار آفتاب در تاروپودش خانه کند

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 21:50 توسط vorujak| |

جا مانده است 
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید 

حسین پناهی

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 21:50 توسط vorujak| |


امان از وقتی که قاعده استثناء می شود و...
در تلوزيون مردي را با آب و تاب نشان مي‌دادند كه كيفِ پول جامانده‌ي كسي را به دست صاحبش رسانده است.
مگر بايد كاري غير از اين مي‌كرد؟

موضوع انشاء
به نظر شما كشتن جرأت و شهامت بيشتري لازم دارد يا كشته شدن؟
...
متن انشاء
البته واضح و مبرهن است نوشتن در باره‌ي موضوع اين انشاء !

آه!... چقدر صاحبِ خانه بودن کسالت بار است!
اغلب روانشناسان استراليايي، كانادايي و امريكايي توصيه مي‌كنند، بهتر است فکر کنيم مستأجر بودن خوب است، چون انسان اين توفيق اجباری را پيدا مي‌كند که مدام زندگي جديدي را تجربه کند و كس ديگري شود. اما تمام جامعه‌شناسانِ هندي، چيني و بقيه‌ي عالم اين نظر را بي دليل رد مي‌كنند.

ممكن است دير يا زود به اين نتيجه‌ي تأسف بار برسيم که گذشته‌ چندان چيز دندان‌گيری برای رهاکردن ندارد...
و آينده چيزی برای اميد نبستن!

چه غم انگيز است که آدم‌ها دير به هم می‌رسند!
...
آدم ها را عرض کردم!

خوب كه دقت كنيد مي‌بينيد همه‌ي مقامات ما - حتي مديران جزء- سخنوراني قهارند و اساساً به شكل حيرت‌انگيزي حرف‌هاي خوب مي‌زنند، فقط يك اشكال جزئي وجود دارد؛ اين حرف‌هاي خوب به هيچ شكلي با هم جمع نمي‌شود!

نسل مظلوم ما سال‌های اول به شکلی آرمانی فکر می‌کرد بايد همه را دوست بدارد - و داشت - و برای دوست داشتن ديگران لازم نمي‌ديد خود را دوست داشته باشد - و نداشت - براي همين ابداً به خودش فكر نكرد. حالا که فهميده لازمه‌ی دوست داشتن ديگران، دوست داشتن خود است... ديگر به نظر نسلی دوست داشتنی نيست.

لات‌ها و داش‌مشتي‌های قديم اغلب دوستان خود را وسط دعواهای خونين پيدا می‌کردند و بعد در اوج رفاقت با دوستان جان‌جانی دعواهای خونين بپا می‌کردند که بيا و ببين!... بعد مي‌زدند زير پِل همه چيز و دوباره از اول...
و چون اصولاً ما ملت ميراث داری هستيم اين عادت خوشگل ناخودآگاه در سياست و فرهنگ ما هم جاری شده است؛ برای همين هيچ‌وقت، هيچ‌جا، تکليف هيچ‌چيزمان با هيچ‌کس، به هيچ‌وجه روشن نيست.

چه خوب كه ديگر تاكسي‌هاي تهران طبق بخشنامه دو نفر را جلو سوار نمي‌كنند.
قبلاً تا جلو مي‌نشستي راننده مي‌پرسيد: شما دونفريد يا يک نفر؟

آدمی چه می خواهد از دنيا؟
هيچ...
تنها جرعه ای آب سرد، لقمه ای نان گرم، بلند سقف امنی بالای سر، عمر و شهرتی جاودانه، جماعتی کثير که بستايندش...
کمی توجيه و مختصر خدايی در اختيار... همين و ديگر هيچ.

دوستي به ديوار اطاقش قابي خالي زده بود و تويش نوشته بود: از نظر من اين قاب خالي نيست.

يك ماهي بالدار از كنار پنجره‌ي هواپيما رد مي‌شود!
يك زير‌دريايي بالدار از كنار مارماهي رد مي‌شود.
هيولايي كف اقيانوس به گل مي‌نشيند!
سه روز خوراكِ تازه‌ي دريايي براي حلقوم سيري‌ناپذيرِ رسانه‌ها جور مي‌شود.
پول‌هايي به اسم بيمه از اين بانك به آن بانك جابجا مي‌شود.
آب از آب دريا تكان نمي‌خورد.
چه مي‌شود كرد وقتي انسان سقوط مي‌كند؟

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 21:43 توسط vorujak| |

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن هارا
با خداي خويش
چشم در چشم ِهم، نوش کنيم


                                                                                                  حسین پناهی 

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 21:30 توسط vorujak| |


Design By : Night Skin