..تا صبح
فرق است ميان نيستي پس از هستي و هستي بعد از نيستي اين دو مسير مثل دو نقطه ي محو در فرود و عروج مي مانند فرود نيستي پس از هستي است و عروج هستي بعد از نيستي...!! شب از نيمه گذشته! تو هنوز پشت پنجره ايستاده اي.خيابان ها خلوت شده مسافران رفته اند و هواپيمايي از دور ها در حال صعود است.صداي وزش عبورت را مي شنوي . در ابتدا رهايي و سبكبالي است بخشش و مهرباني است و سپس حركت به سمت نقطه اي نامعلوم اما نزديك. تو شروع خودت اوج خودت و فرود خودت هستي... چه كسي پندارت را حبس كرد؟ آن را مشاهده كن! بخواه تا بشود.هر چه در تصور تو قابل قابل تجسم باشد در واقعيت ممكن است.محو شو...!! اما نه از سر عجز و حقارت وكوته نظري. محو شو از سر مهر و عشق و توجه و بزرگي! نقطه ي اوج... آغاز شادي و لذت است.تجربه اي ناب و خالص كه نمي توان آن را نوشت.فقط مي توان آن را زندگي كرد. نقطه ي فرود... پايان لذت و شادي است.نقطه ي پريدن به عمق سكون.... اگر من جاي او بودم همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بيوجدان ، جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! ... اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، كه ميديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بيسامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو آواره و ديوانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري ميفروشد گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، كه ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنة اين علم عالمسوز مردمكش ، به جز انديشة عشق و وفا ، معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه ميكردم. عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم ؟! همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! معینی کرمانشاهی يك روز.... با يك روز چه مي توان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن... Heavently father remind us each day that Of all the gift you give us the greatest gift is love It is not enough to share that love with those we hold dear Open your hearts not to just those who are clouse to us But to all humanity اي خداي بزرگ هر روز به يادمان بياور كه از ميان همه ي نعمت هايي كه به ما ارزاني داشتي بالاترين آن محبت است اگرچه كافي نيست كه به عزيزانمان محبت كنيم خدايا دل هايمان را بگشا نه فقط به روي نزديكانمان بلكه به روي همه ي انسان ها.... از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیت کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانیت کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم غبارم من تو باران باش ارسالی از میرزا همه مي پرسند: چيست در زمزمه مبهم آب؟ چيست در همهمه ي دلكش برگ؟ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش كبوتر ها چيست در كوشش بي حاصل موج؟ چيست در خنده ي جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاينده ي هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل همه را مي شنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
عجب صبري خدا دارد !
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
که اینجا آدمک بسیار اما باز
تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پاکی ها
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خاکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
" اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی ... "
| Design By : Night Skin |

