تبليغاتX
..تا صبح


..تا صبح

نور در كاسه ي مس چه نوازش ها مي ريزد

نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد

پشت لبخندي پنهان هر چيز

روزني دارد ديوار زمان

كه از آن

چهره ي من پيداست

چيز هايي هست كه نمي دانم

مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد

مي روم بالا تا اوج

من پر از بال و پرم...

راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم...

من پر از نورم وشن

و

پر از دار و درخت

پرم از راه

از پل

از رود

از موج...

پرم از سايه ي برگي در آب:

چه درونم تنهاست....

 

سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 8:44 توسط vorujak| |

زرد و نيلي و بنفش

سبز و آبي و كبود!

با بنفشه ها نشسته ام

سال هاي سال

صبح هاي زود

 

در كنار چشمه ي سحر

سر نهاده روي شانه هاي يكديگر

گيسوان خيس شان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم

رنگ ها شكفته در زلال عطر هاي گرم

مي تراود از سكوت دلپذيرشان

بهترين ترانه

بهترين سرود!

 

مخمل نگاه اين بنفشه ها

مي برد مرا سبكتر از نسيم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو_كه رسته در كنار هم_

زرد و نيلي و بنفش

سبز و آبي و كبود.

با همان سكوت شرمگين

با همان ترانه ها و عطر ها

بهترين هر چه بود و هست

بهترين هر چه هست و بود!

 

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترين بهشت ها گذشته ام

من به بهترين بهار ها رسيده ام

 

در بنفشه زار چشم تو

نغمه هاي نا شنيده ساز مي كند

بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها!

 

روي مخمل لطيف گونه هات

غنچه هاي رنگ رنگ ناز

برگ هاي تازه تازه باز مي كند

بهتر از تمام رنگ ها و راز ها!

 

خوب خوب نازنين من!

نام تو هميشه مرا مست مي كند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر هاي ناب!

 

نام تو اگرچه بهترين سرود زندگيست

من تو را

به خلوت خدايي خيال خود:

بهترين بهترين من خطاب مي كنم

بهترين بهترين من!!

 

         از همين جا روز تولدت روكه مصادف با اين جشن بزرگه  تبريك ميگم.....

نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 9:56 توسط vorujak| |

هوا هواي بهار است و باده  باده ي ناب

به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب

 

دراين پياله ندانم چه ريختي پيداست

كه خوش به جان هم افتادند آتش و آب

 

فرشته روي من اي آفتاب صبح بهار

مرا به جامي از اين آب اتشين درياب

 

به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش!

به بزم ساده ي ما ايچراغ ماه بتاب!

 

گل اميد من اميد من امشب شكفته در بر من

بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب

 

 

تولدم مبارك.....

 

نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 21:55 توسط vorujak| |

I would prefer to ride my bike and think to God until be in the church and think to my bike
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 15:54 توسط vorujak| |

دانه باشیم نه سیب در میان هر سیب ، دانه ای محدود است در دل هر دانه ، سیبها نا محدود چیستانیست عجیب دانه باشیم نه سیب!
نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 12:29 توسط vorujak| |

 

چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان...

و هر بار نا امید

بر می گردم به خاک

بر می گردم به خویش

نا امید و نیازمند....

از تو دور افتادم

از تو دور افتادم..

در بی مجالی و لالی به کاغذ آتش رسیده ای می مانم

جدا شده ای از نخ نگاهم

چون بادکنک ماه

سال هاست که از کرشمه باران تو می گذرم....

بی چتر و بارانی..

در سایه پنهان می شوم

در گریه پیدا..

هر چه هستم از تو دورم

دور..

دور....

 

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 10:1 توسط vorujak| |

آب اگرچه بی صداترین ترانه بود

تشنگی بهانه بود

من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم

چشم های عاشق تو را به یاد داشتم

می وزید عطر سیب

سمت خواب های ساده و نجیب

من به جستجوی تو

در هوای عطر موی تو

رفت و آمد کبود گاهواره ها

زیر چتر روشن ستاره ها

تا هنوز عاشقم

تا هنوز صبر می کنم

تا هنوز صبر می کنم...

ابر می رسد

باد مویه می کند

چکه چکه از گلوی ناودان

یاس تازه می دود

یاس تازه می دود

تا هنوز تشنه ام

تا هنوز تشنگی بهانه است

آب بی صداترین بهانه است....

 

اين پست رو مخصوص دو تا از بهترين ها گذاشتم......

 

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 9:44 توسط vorujak| |

دیدار تو

سپیده دمی جاودانه است ...

جان می دمد به کالبد خسته ام ولیک

این روزها که می گذرد ...

دورم من از ستاره و از ماه روشنم

دورم من از سپیده دم جاودانه ام !

جان می نداده ام به شب بی ستاره چون

می بینمت ستاره من ماه روشنم

می بینمت سپیده دم جاودانه ام !

                                   

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 11:55 توسط vorujak| |


دو فرشته مسافردرمنزل خانواده ثروتمندی توفق کردند تاشب را درآنجا بگذرانند.
آن خانواده گستاخی کردند واجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه رااختصاص دادند.همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی دردیوار دید وروی آن را پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید واوگفت : “چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند”
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند.پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان رادراختیار فرشته هاقراردادندتاشب را راحت بخوابند.
صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر راگریان دیدند تنهاگاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود.
فرشته جوان تر به خشم آمد وبه فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرداولی همه چیز داشت بااین حال تو کمکش کردی .خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند وبا این حال توگذاشتی گاوشان بمیرد.
فرشته پیرتر پاسخ داد:”چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر میرسند” “شبی که مادرزیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع وبخیل بود ومایل نبود ثروتش راباکسی شریک شود من سوراخ رابستم ومهرکردم تادستش به طلاها نرسد”
شب گذشته که دررختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد ومن درازا گاو رابه اودادم
چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند.
هنگامی که اوضاع ظاهرا بروفق مرادنیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید وبدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش رانفهمید.
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 0:11 توسط vorujak| |

شايد آنروز كه نقاش خيال
روي پيشاني
ما نقش كابوس زمان را مي ريخت
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سكوت
كه گره هاي ترك خورده ي عشق
روي تابوت زمان نقش شدند
نتوانستم من باز كنم
چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي
رنگ تقصير نداشت
دست خلاق هنر مند جهان
قصه ي ما را با هم
روي يك بوم كشيد

                  ارسالی از محمد
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 10:55 توسط vorujak| |

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم تو
به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي كه باغبان همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت : برو
چون نمي خواست به خاطر سپرد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چه ميشد كه اگر
باغچه كوچك ما سيب نداشت


ارسالی از میرزا
نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 8:30 توسط vorujak| |

توبه من خندیدی

ونمی دانستی من به دلهره ازباغچه همسایه

سیب رادزدیدم

باغبان ازپی من تنددوید

سیب رادست تودید

غضب آلودبه من کردنگاه

سیب دندان زده ازدست توافتادبه خاک

وتورفتی وهنوز

سالهاست که درگوش من آرام آرام خش خش گام توتکرارکنان

می دهدآزارم

واندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا

خانه ی کوچک ماسیب نداشت؟؟؟؟؟؟؟!!!....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 0:38 توسط vorujak| |

خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا
يتيمان را پدر مي شود و مادر
نااميدان را اميد مي شود
گملشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود و همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند
در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟
نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 0:35 توسط vorujak| |

كوهكن....!!!


 

از پس درهاي فزون نرم و آهسته بيا


 

بيستون تو منم


 

سينه ام پهنه ي كوهستان است


 

تيشه ات را بنواز


 

بر دل خسته ي اين سنگ صبور

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 14:39 توسط vorujak| |


نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 13:39 توسط vorujak| |

چیزها دیدم در روی زمین

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدیم که در آن رو شنی پر پر می زد

نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره ی آنان نان بود

 سبزی بود

 دوری شبنم بود

 کاسه ی داغ محبت بود

من گدایی دیدم در به در می رفت اواز چکاوک میخواست

و سپوری دیدم که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم باد بادک میخورد

من الاغی دیدم ینجه را می فهمید

در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما

 

 

 سهراب سپهری

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 22:35 توسط vorujak| |

اين گونه زندگي کنيم :

ساده اما زيبا ،

مصمم اما بي خيال ،

متواضع اما سربلند ،

مهربان اما جدي ،

سبز اما بي ريا ،

عاشق اما عاقل .

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 0:54 توسط vorujak| |


Design By : Night Skin