تبليغاتX
..تا صبح


..تا صبح

زندگي زيباست چشمي باز كن گردشي در كوچه باغ راز كن

هركه عشقش در تماشا نقش بست عينك بدبيني خود را شكست

علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست

من ميان جسمها جان ديده ام درد را افكنده درمان ديده ام

ديده ام بر شاخة احساسها مي تپد دل در شميم ياسها

زندگي موسيقي گنجشگهاست زندگي باغ تماشاي خداست

گر تو را نور يقين پيدا شود مي تواند زشت هم زيبا شود

حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است

زندگي يعني همين پروازها صبحها، لبخندها، آوازها

اي خطوط چهره ات قرآن من اي تو جان جان جان جان من
 
با تو اشعارم پر از تو ميشود مثنوي هايم همه نو مي شود

حرفهايم مرده را جان مي دهد واژه هايم بوي باران مي دهد
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 23:55 توسط vorujak| |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این

گونه می گفت:

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه

قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه

سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و

سر پناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی ازلانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به انداختند .

خدا گفت: ماري در راه لانه ا ت بود .

خواب بودی باد را گفتم تا لانه ا ت را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار

پرگشودي .

گنجشک خیره در خدایی خدا ماند بود.

خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو

ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر

کرد.
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 15:22 توسط vorujak| |

* من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم . بلکه آنها برای
این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

* من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است

* من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید.
شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

* من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت : نه
من به تو برکت می دهم ، خوشبختی به خودت بستگی دارد

* من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

* من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

* من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

* من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور
که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

*** امروز روز تو خواهد بود ، آن را هدر نده !!!...

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

داوری نکن تا داوری نشوی .
آنچه را رخ می دهد درک کن ، برکت خواهی یافت ...
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 15:15 توسط vorujak| |

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

                  حسین پناهی
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:38 توسط vorujak| |

ای مرغ آفتاب

زندانی دیار شب جاودانی ام

یک روز از دریچه زندان من بتاب.!

 

می خواستم به دامن این دشت چون درخت

بی وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر غنچه وا می کنم

با دست های بر شده تا آسمان پاک

خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم

گنجشک ها به شانه ی من نغمه سر دهند

سر سبز و استوار

گل افشان و سر بلند

این دشت خشک غمزده را با صفا کنم

 

ای مرغ آفتاب

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد!!

دست نسیم با تن من آشنا نشد

گنجشک ها دگر نگذشتند از این دیار.

آن برگ های رنگین پژمرد در غبار

وین دشت خشک غمگین افسرد بی بهار

 

ای مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد

آزاد و شاد پا به هر جا توان نهاد!

 

گنجشک پر شکسته ی باغ محبتم

تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزار های دور

شاید به یک درخت رسم نغمه سر دهم.!

 

من بی قرار و تشنه ی پروازم

تا خود کجا رسم به هم آوازم!

 

اما بگو کجاست؟

آنجا که زیر بال تو در عالم وجود

یک دم به کام دل

بالی توان گشود

اشکی توان فشاند

شعری توان سرود

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 20:39 توسط vorujak| |

واي باران !

 باران شيشه پنجره را باران شست

 از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست؟

 آسمان سربي رنگ

 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

 ميپرد مرغ نگاهم تا دور

 واي باران،

 باران پر مرغان نگاهم را شست

 خواب روياي فراموشي هاست

 خواب را دريابم

که درآن دولت خاموشي هاست

با تو در خواب ،

 مرا لذت ناب هماغوشي هاست

 از گريبان تو صبح صادق ميگشايد پر و بال

تو گل سرخ مني

 تو گل ياسمني

 تو چنان شبنم پاک سحري؟

 نه ، از آن پاکتري تو بهاري؟

 نه ، بهاران از توست مي‌نويسم ،

 مي‌نويسم از تو

 تا تن كاغذ من جا دارد

 با تو از حادثه ها خواهم گفت

 گريه اين گريه اگر بگذارد

 گريه اين گريه اگر بگذارد

 با تو از روز ازل خواهم گفت

 فتح معراج غزل كافي نيست

با تو از اوج غزل خواهم گفت .....


نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 15:29 توسط vorujak| |

در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید

و اینک شاخه ی نزدیک از سر انگشتانم پروا مکن

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است

درخشش میوه ! درخشانتر

وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند

پنهان ترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت

و من شاخه ی نزدیک!

از آب گذشتم

از سایه به در رفتم

رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب - آشیان شکستم

و اینک

در خمیدگی فروتنی

به پای تو مانده ام

خم شو! شاخه ی نزدیک....

                                                سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 0:34 توسط vorujak| |

قاصد روز های ابری

داروگ

کی میرسد باران....؟؟

تو همان بارانی که پیام آور شادی و مسرت و زندگی هستی

که بر کویر خشک دلها باریدی...

آمدنت را و بودنت را تا همیشه ی همیشه به جشن و سرور می نشینیم....

ببار ای تسکین بخش آتش انتظار....

باران...

میلاد عدالت مبارک
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 13:48 توسط vorujak| |

 
 
“Where is the friend’s house?” asked the horseman just at down.
 
The Heavens paused.
 
A wayfarer took the bright branch from his lips.
 
Conferred it on the darkness of the sands.
 
Pointed with his finger to a poplar tree and said.
 
“Just before that tree
 
There is a garden path greener than God’s dreams.
 
In it there is love as wide as the blue wings of true friendship.
 
You go on to the end of the path that takes up again
 
Just beyond maturity.
 
Then turn toward the flower of loneliness.
 
Two steps before the flower,
 
Stop at the eternal fountain of earthly myth.
 
There a transparent terror will seize you,
 
And in the sincerity of the streaming heavens
 
You will hear a rustling
 
High up in a pine tree,
 
You will see a child
 
Who will lift a chick out of a nest of light.
 
Ask him,
 
‘Where is the friend’s house?’ ”
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 14:37 توسط vorujak| |

 

بخواهید که به شما داده خواهد شد.بجویید که خواهید یافت.بکوبید که در به رویتان گشوده خواهد شد.زیرا هرکه بخواهد به دست آورد و هر که بجوید یابد و هرکه بکوبد در به رویش گشوده می شود. کدامیک از شما اگر پسرش ازو نان بخواهد سنگی به او بدهد؟یا اگر ماهی بخواهد ماری به او می بخشد؟ حال اگر شما با همه ی بد سیرتی تان می دانید که باید به فرزندان خود هدایای نیکو بدهید چقدر بیشتر پدر شما که در آسمان است به آنان که از او بخواهند هدایای نیکو خواهد بخشید.پس با مردم همانگونه رفتار کنید که می خواهید با شما رفتار کنند.این است خلاصه تورات و نوشته های انبیا... *انجیل عیسی مسیح*


 

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 14:26 توسط vorujak| |


هيچ فکر کرده اي به اين که چرا آدمها اين قدر صداي باران را دوست دارند ... ؟

چرا دوست دارند بنشينند

چشمانشان را ببندند

و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود

هر کسي

همان حرفهايي را که دلش مي خواهد مي شنود در صداي باران
 
همان "حرفهايي براي نگفتن را"

همان حرفهاي نگفتني را

از بس که باران ، از بس که چشمه هيچ چيز ندارد

از بس که همه چيزش را داده و از همه چيز خالي شده

از رنگ

از بو

از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش

از بوي خستگي تمامي راههاي آمده

خالي باران خالي !

مثل دستهاي من که مي گيرم زير اين ابرها که ببارد

مثل تمامي اين دستهاي خالي

من عاشق بارانم
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 0:3 توسط vorujak| |

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

 

شب مرگ تنها نشيند به موجي

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

 

گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقي كرد آنجا بميرد

 

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

 

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

 

چو روزي ز آغوش دريا بر آمد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

 

تو درياي بودي آغوش باز كن

كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

 
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 0:1 توسط vorujak| |

من بغض سنگينم

 

سكوتم

 

تو صدايم باش

 

حرفي بزن

 

هنگامه ي آواز هايم باش

 

يك سو خدا

 

يك سو پر از اهريمن و طوفان

 

وقتي خدايي نيست با من ناخدايم باش

 

دنبال خود مي گردم و گم ميشوم در خويش

 

اي دست هايت سمت پيدا ردپايم باش

 

من آنكه مي خواهي برايت مي شوم اما

 

تو

 

آنكه مي خواهي خودت باشي

 

برايم باش
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 0:0 توسط vorujak| |

Things might look a little cloudy now

 

 

 

But they will get better soon.

 

 

 

Just remember that it is true:

 

 

 

It take rain to make rainbows,

 

 

 

Lemon to make lemonade,

 

 

 

And some times it takes difficulties

 

 

 

To make us stronger and better people.

 

 

 

 

 

The sun will shine again soon…….. you will see.

 

 

 

 

اکنون زندگی کمی تیره و تار می نماید

 

اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد

 

فراموش مکن:

 

تا باران نباشد رنگین کمانی نیست

 

تا تلخی نباشد شیرینی نیست

 

و گاه همین دشواری هاست

 

که از ما انسانی نیرومند و شایسته تر می سازد.

 

خواهی دید.....

 

آری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز میکند.

 

 

نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 23:45 توسط vorujak| |

با تو همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم

با تو همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند

با تو آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

با تو زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند

و طناب گاهواره ام را مادرم که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

با تو دریا با من مهربانی می کند

با تو پرندگان این سرزمین خواهران شیرین زبان من اند

با تو سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

با تو من با بهار می رویم

با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم

با تو من در شیره ی هر نبات می جوشم

با تو من در هر شکوفه می شکفم

با تو من در طلوع لبخند می زنم

در هر تندر فریاد شوق می کشم

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم

در غلغل چشمه ها می خندم

در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو من بودن را

زندگی را

عشق را

زیبایی را

مهربانی پاک خداوندی را می نوشم....



                                                                  شریعتی

 


نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 14:26 توسط vorujak| |

بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی​شود

 

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی​تو به سر نمی​شود

 

جان ز تو جوش می​کند دل ز تو نوش می​کند

عقل خروش می​کند بی​تو به سر نمی​شود

 

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی​تو به سر نمی​شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی​تو به سر نمی​شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی​تو به سر نمی​شود

 

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می​کنی بی​تو به سر نمی​شود

 

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی​تو به سر نمی​شود

 

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی​تو به سر نمی​شود

 

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی​تو به سر نمی​شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی​تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی​تو به سر نمی​شود

 

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی​تو به سر نمی​شود

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 23:38 توسط vorujak| |

خدایا

آتش مقدس "شک" را

آنچنان در من بیفروز

تا همه ی "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزند.

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر،

لبخند مهراوه برلب های صبح یقینی،

شسته از غبار،طلوع کند.

                                         شریعتی
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 21:18 توسط vorujak| |


شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

                                                                    حسین پناهی
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 21:13 توسط vorujak| |

می نویسم

به تو ای دوست

به تو ای یار

به تو ای مهربان عاشق شیدا

لبریز از صفا صافی صوفی رهرو صادق صدیق شاهد

به تو ای تک سوار بلند اندیشه که می خواهی که می جویی که می طلبی مفهوم زیبایی معنویت را

حقیقت را

و

می ستایی ارزش والای انسانیت را

و

می جو یی دگرگونی و جهش را

تحرک را

رفتن را

نه سکوت و سکون را

ماندن را

رفتن اما ثابت قدم بودن را

و ساختن و سازندگی اما سازشگر نبودن را

و دیدن اما عمیق نگریستن را

چه زیباست با عشق بودن

با عشق مردن

عاشق بودن

و

عاشق مردن .

                                    ارسالی از یه دوست عزیز
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 18:2 توسط vorujak| |

مهرورزان زمان هاي کهن،

هرگز از خويش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" يي

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ، بسپاريم به باد!

آه !

باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.

آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،

خنده مي زد " شيرين" ،

تيشه مي زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : ا

فسوس،

نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه

با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه

با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بي نهايت زيباست :


آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :

جان چراغان کني از عشق کسي به اميدش ببري رنج بسي .

تب و تابي بودت هر نفسي .

به وصالي برسي يا نرسي!

                                              سينه بي عشق مباد!!


نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:23 توسط vorujak| |


يك مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!


                                                                                                      ارسالی از دوستان
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:20 توسط vorujak| |

در خویش می گدازم و دستانم شعله شعله به سمت تو قد میکشد

در خویش می گدازم و لهیب آه مکررم افق افق می شکافد و پیش می راند

در خویش می گدازم و سجده سجده زمزمه ی ذکر تو را مرهم آرامشم می کنم

در خویش می گدازم و قطره قطره بلور گدازنده ی اشک

چون شهاب های داغ بی آرام از آسمانه ی چشم هایم جاریست

بی خنکای عنایتت

معبود

جز خاکستری در دست باد نیستم

آسمان رحمتت هماره آبی باد

ای که سفره ی محبت تو پر رنگ است

معبود من

حقیقت یکتای مطلق

استوار

بر کنگره ی عرش ایستاده ای

و عطر لطف و رحمت بر جهان می پاشی

قطره قطره با هر باران نازل میشوی

و برگ برگ با هر درخت به آسمان سر می کشی

دریاب معبود من

این دست های نیایشی را که دیری است

جراحت روح مرا فریاد می کشد.
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 17:5 توسط vorujak| |

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت... او چیزهایی که در مورد خداوند و مذهب می شنید را مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پایین آمد و چراغ ها روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود......

نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 20:41 توسط vorujak| |


در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد
.

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.

اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.

روزها و هفته‌ها سپري شد.

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !

پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند
نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:58 توسط vorujak| |


کلاغ و طوطی  هر دوزشت و  سیاه آفریده شدند

طوطی شکایت کرد و خداوند اورا زیبا کرد ولی

کلاغ گفت :هرچه از دوست رسد نیکوست و

نتیجه این شد که می بینی.

طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد

 

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 12:46 توسط vorujak| |

زمستون
تن عریون باغچه
چون بیابون
درختا
با پاهای برهنه
زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها
نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخ
چه تلخ
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من
که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون
نشستم زیر بارون زمستون

زمستون
برای تو قشنگه
پشت شیشه
بهاره
زمستون و برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحضه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته
چه سخته
میشینم بی تو با چشمای گریون
میشینم بی تو با چشمای گریون

 


 

 

نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:13 توسط vorujak| |


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:10 توسط vorujak| |


Design By : Night Skin