..تا صبح
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم! می شود! آرام تلقین می کنم حالم نه اصلاً خوب نیست... تا بعد بهتر می شود... فکری برای این دل آرام غمگین می کنم. زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا
همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟” پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست
آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه
پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”. ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می
كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید” مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست
كه باید مدیون او باشم؟” بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند…. و گنجشکها جدي جدي مي ميرند. آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند …. و قلبها جدي جدي مي
شکنند. آدمها شوخي شوخي لبخند مي زنند…. مارمولكي رفت پيش ماري كه چشم پزشك بود. از
او خواست برايش عينكي تهيه كند. اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچيك ميشم. اگه با گذشت كردن كسي كوچيك ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در
ابتداي کمال … بنگر که چگونه مي افتي ؟! زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
مرده تموم خیال و باور من
این سکوت سرد و مبهم
شده تنها یادگار سفر من
قصه ی من از کجا شروع شد.....؟؟
كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو
مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته
دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا
شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره
رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را
خورد. سرزمین مرد دوم
چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی
دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را
نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار
تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول
از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم،
به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی
را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد.(پس همین جا بماند بهتر است.).
پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که
دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست،
او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم:
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود
و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر،
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی،
چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،
در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،
زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام
پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.
سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد.
بدان که چه می کنی
ارسالی از دوستان
مار گفت:"عينك
به چه درد تو مي خورد؟ مگر با عينك و بي عينك فرقي مي كند؟ تو كه جايي را نمي بيني."
مارمولك
گفت:"عينك كه بزنم ديده مي شوم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم..
| Design By : Night Skin |

