..تا صبح
We need to find God And…. He can not be found
in noise and restlessness God is the friend of
silence See how nature
flowers trees and grass grow in silence See the star the moon
and the sun How they move in
silence…. We need silence to be
able to touch souls. Often the goal is
nearer than It seems to a faint
and faltering man Often the struggler
has given up When he might have
captured the victor cup And he learned too
late when the night slipped down How close he was to
the golden crown…. Success is failure
turned inside out The silver tint of
the clouds of doubt And you never can
tell how close you are It may be near when
it seems afar So stick to the fight
when you are hardest hit It is when things
seems worst that you must not quit. عمرم همه در ناليدن بر باد رفت و زندگي ام همه در جرعه نوشيدن بر آب و اكنون بر لب بحر فنا منتظرم بتم شكسته اسماعيلم ذبح شده برج نورم خاموش و مناره ي معبدم دود زده در اشغال فرزندان قابيل و توليت خواهر گرگ و من شرمگين و پريشان در انديشه ي دردآور كه ساعتي ديگر كه آفتاب بر قله ي مغرب فرو مي
شكند وتو روح دردمند من به سراغ من مي آيي تا كوزه هايي از آب سرد و خوشگوار چشمه ساران
پاك سپيده دم هاي دور دست را از من بگيري با چه رويي در را به روي تو بگشايم......؟ شريعتي اي چشمه اينجا درنگ مكن مي پوسي مرداب مي شوي مي آلايي جاري شو......! دشت هاي هموار را طي كن! دره ها را سرازير شو...! سر خود را به سنگ بزن بشكن.....! مايست پيش برو شلاق بخور هوا بخور رودي شو......! تو را اينجا نگاه نمي دارم تشنگي سالهايم را همچنان نگه مي دارم از تو نمي آشامم تا كم نشوي تا ضعيف نشوي سر به اين صحرا بگذار! از خلوت اين دشت مهراس! آبادي و روييدن ها در انتظار توست ومن همچنان تشنه اينجا مي مانم.... بوي باران بوي سبزه بوي خاك شاخه هاي شسته باران خورده پاك آسمان آبي و ابر سفيد برگ هاي سبز بيد عطر نرگس رقص باد نغمه ي شوق پرستو هاي شاد خلوت گرم كبوتر هاي مست.... نرم نرمك مي رسد اينك بهار خوش به حال روزگار............! خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه هاي نيمه باز خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب... اي دل من گرچه در اين روزگارجامه ي رنگين نمي
پوشي به كام باده ي رنگين نمي نوشي ز جام نقل و سبزه در ميا سفره نيست جامت از آن مي كه مي بايد تهي ست اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ! عشق تشنه مي شود خون بايدش داد سرد مي شود آتش بايدش زد گرسنه مي شود قرباني بايدش كرد عشق با قرباني با خون نيرو مي گيرد زلال مي شود رشد مي كند پاك و بي باك مي شود گرم ونوراني مي شود از هر چه جز خود زدوده مي شود مجرد بي غش صافي ناب.... و اكنون عيد قربان است...! آي! راست مي گويم اين كلمات چه مي فهمند..............؟ شریعتی عید قربان مبارک در دوردست تو را منتظرند شهزاده اي آزاده اي اسير قلعه ي ديوان به حيله ي جادو دربند گرفتار و چشم به راه كه: فرياد رسي مي آيد و به صداي هر پايي سر از گريبان تنهايي غمگينش بر مي دارد كه: كسي
مي آيد و او خريدار توست نيازمن توست شريعتي هر كجا كه عزم ديدار رخسار خداوند كني او را خواهي ديد
اگر ماه بودم به هر جا كه بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا كه بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي به صد ناز شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم
مرا مي شكستي مرا مي شكستي
| Design By : Night Skin |

