تبليغاتX
..تا صبح


..تا صبح


We need to find God

 

And….

 

He can not be found in noise and restlessness

 

God is the friend of silence

 

See how nature flowers trees and grass grow in silence

 

See the star the moon and the sun

 

How they move in silence….

 

We need silence to be able to touch souls.

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 23:12 توسط vorujak| |


Often the goal is nearer than

 

It seems to a faint and faltering man

 

Often the struggler has given up

 

When he might have captured the victor cup

 

And he learned too late when the night slipped down

 

How close he was to the golden crown….

 

Success is failure turned inside out

 

The silver tint of the clouds of doubt

 

And you never can tell how close you are

 

It may be near when it seems afar

 

So stick to the fight when you are hardest hit

 

It is when things seems worst that you must not quit.

 

 

 

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 23:11 توسط vorujak| |


عمرم همه در ناليدن بر باد رفت

 

و زندگي ام همه در جرعه نوشيدن بر آب

 

و اكنون بر لب بحر فنا منتظرم

 

بتم شكسته 

 

اسماعيلم ذبح شده

 

برج نورم خاموش و مناره ي معبدم دود زده

 

در اشغال فرزندان قابيل

 

و توليت خواهر گرگ

 

و من شرمگين و پريشان

 

در انديشه ي دردآور

 

كه ساعتي ديگر كه آفتاب بر قله ي مغرب فرو مي شكند

 

وتو روح دردمند من به سراغ من مي آيي

 

تا كوزه هايي از آب سرد و خوشگوار چشمه ساران پاك

 

سپيده دم هاي دور دست را از من بگيري

 

با چه رويي در را به روي تو بگشايم......؟



شريعتي

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 23:11 توسط vorujak| |



اگر ماه بودم به هر جا كه بودم

سراغ تو را از خدا مي گرفتم

و گر سنگ بودم به هر جا كه بودي

سر رهگذار تو جا مي گرفتم



اگر ماه بودي به صد ناز شايد

شبي بر لب بام من مي نشستي

وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم

مرا مي شكستي مرا مي شكستي

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 19:18 توسط vorujak| |


اي چشمه اينجا درنگ مكن

 

مي پوسي

 

مرداب مي شوي

 

مي آلايي

 

جاري شو......!

 

دشت هاي هموار را طي كن!

 

دره ها را سرازير شو...!

 

سر خود را به سنگ بزن

 

بشكن.....!

 

مايست  پيش برو شلاق بخور هوا بخور

 

رودي شو......!

 

تو را اينجا نگاه نمي دارم

 

تشنگي سالهايم را همچنان نگه مي دارم

 

از تو نمي آشامم تا كم نشوي تا ضعيف نشوي

 

سر به اين صحرا بگذار!

 

از خلوت اين دشت مهراس!

 

آبادي و روييدن ها در انتظار توست

 

ومن همچنان تشنه اينجا مي مانم....

 

 

شريعتي


نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 17:58 توسط vorujak| |



هر چيزي مجاز است

الا

جلوگيري از تجلي عشق

نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 23:23 توسط vorujak| |


بوي باران بوي سبزه بوي خاك

 

شاخه هاي شسته باران خورده پاك

 

آسمان آبي و ابر سفيد

 

برگ هاي سبز بيد

 

 

 

عطر نرگس رقص باد

 

نغمه ي شوق پرستو هاي شاد

 

خلوت گرم كبوتر هاي مست....

 

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

 

خوش به حال روزگار............!

 

 

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

 

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

 

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

 

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

 

خوش به حال جام لبريز از شراب

 

خوش به حال آفتاب...

 

 

 

اي دل من گرچه در اين روزگارجامه ي رنگين نمي پوشي به كام

 

باده ي رنگين نمي نوشي ز جام

 

نقل و سبزه در ميا سفره نيست

 

جامت از آن مي كه مي بايد تهي ست

 

 

 

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

 

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

 

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

 

 

 

گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ

 

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ!


 

فريدون مشيري
نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 9:40 توسط vorujak| |


عشق تشنه مي شود خون بايدش داد

سرد مي شود آتش بايدش زد

 

گرسنه مي شود قرباني بايدش كرد


 

عشق با قرباني با خون نيرو مي گيرد


زلال مي شود


رشد مي كند پاك و بي باك مي شود


گرم ونوراني مي شود


 

از هر چه جز خود زدوده مي شود


 

مجرد


 

بي غش


 

صافي


 

ناب....


 

و اكنون عيد قربان است...!


 

آي! راست مي گويم


 

اين كلمات چه مي فهمند..............؟

شریعتی

                                                  عید قربان مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 19:56 توسط vorujak| |


در دوردست تو را منتظرند

 

شهزاده اي آزاده اي اسير قلعه ي ديوان

 

به حيله ي جادو دربند

 

گرفتار و چشم به راه كه:  فرياد رسي مي آيد

 

و به صداي هر پايي

 

سر از گريبان تنهايي غمگينش بر مي دارد كه: كسي مي آيد

 

و او خريدار توست

 

نيازمن توست

 

شريعتي

نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 19:55 توسط vorujak| |


هر كجا كه عزم ديدار رخسار خداوند كني

 

او را خواهي ديد

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 13:11 توسط vorujak| |


اگر دقت كنيم

 

درك خواهيم كرد كه هيچ روزي شبيه روز ديگر نيست

 

هر بامدادي با خود

 

بركتي نهان را به ارمغان مي آورد

 

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 13:10 توسط vorujak| |


Design By : Night Skin