..تا صبح
بهار را باور كن باز كن پنجره ها را كه نسيم روز ميلاد اقاقي را جشن مي گيرد و بهار..... روي هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است همه ي چلچله ها برگشتند و طراوت را فرياد زدند كوچه يكپارچه آواز شده است و درخت گيلاس هديه ي جشن اقاقي ها را گل به دامن كرده است باز كن پنجره ها را اي دوست هيچ يادت هست كه زمين با عطشي وحشي سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگي با جگر خاك چه كرد؟ هيچ يادت هست توي تاريكي شب هاي بلند سيلي سرما با خاك چه كرد؟ با سر و سينه ي گل هاي سپيد نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟ هيچ يادت هست..........؟ حاليا معجزه ي باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمن زار ببين و محبت را در روح نسيم كه در اين كوچه ي تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد خاك جان يافته است تو چرا سنگ شدي؟ تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟ باز كن پنجره ها را........ و بهاران را باور كن! شاد و بهاري باشيد يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم محتاج به بيگانه و خويشان نشوم بي منت خلق خود مرا روزي ده تا از در تو بر در ايشان نروم خواجه عبدالله انصاري When things go wrong as they sometimes
will When the road you are truding seems all
uphill When funds are low and the debets are
hight And you want to smile but you have to
sigh When care pressing you down a bit Rest if you must but don’t quit Life is queer whit its twist and turns As every one of us some times learns And many a failure turns about When you might have won if you stuck it
out Don’t give up though the pace seems slow You may succeed with another blow اي خوشا سر در پاي دلبر داشتن دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهين محبت بي پر و بال آمدن پيش باز عشق آيين كبوتر داشتن كوهكن از پس درهاي فزون نرم و آهسته بيا بيستون تو منم سينه ام پهنه ي كوهستان است تيشه ات را بنواز بر دل خسته ي اين سنگ صبور در خويش مي گدازم و دستانم شعله شعله به سمت تو قد ميكشد در خويش مي گدازم و لهيب آه مكررم افق افق مي شكافد و پيش
مي راند در خويش مي گدازم و سجده سجده زمزمه ي ذكر تو را مرهم
آرامشم مي كنم در خويش مي گدازم و قطره قطره بلور گدازنده ي اشك چون شهاب هاي داغ بي آرام از آسمانه ي چشم هايم جاريست بي خنكاي عنايتت معبود جز خاكستري در دست باد نيستم آسمان رحمتت هماره آبي باد اي كه سفره ي محبت تو پر رنگ است معبود من حقيقت يكتاي مطلق استوار بر كنگره ي عرش ايستاده اي و عطر لطف و رحمت بر جهان مي پاشي قطره قطره با هر باران نازل ميشوي و برگ برگ با هر درخت به آسمان سر مي كشي درياب معبود من اين دست هاي نيايشي را كه ديري است جراحت روح مرا فرياد مي كشد. من بغض سنگينم سكوتم تو صدايم باش حرفي بزن هنگامه ي آواز هايم باش يك سو خدا يك سو پر از اهريمن و طوفان وقتي خدايي نيست با من ناخدايم باش دنبال خود مي گردم و گم ميشوم در خويش اي دست هايت سمت پيدا ردپايم باش من آنكه مي خواهي برايت مي شوم اما تو آنكه مي خواهي خودت باشي برايم باش از گابريل گارسيا مي پرسند : اگر بخواهي يك كتاب صد صفحه اي در مورد اميد
بنويسي چي مينويسي؟ ميگه نود و نه صفحه رو خالي مي گذارم صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه ميميرد شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي ز آغوش دريا بر آمد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي بودي آغوش باز كن كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه
كيست؟ يك خود جوشي ذاتي است. و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به
سختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ميان دو بيگانه ي نا همانند عشقي جرقه ميزند وچون در تاريكي است و همديگر را نمي بيند پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي
آن چهره ي يكديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست كه گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مينگرند احساس ميكنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق فراوان است هنوز هم به رسم قديم من مقصرم و تو هم در مقابل
ديدگان من به جمع ملامت كنندگان من مي پيوندي باز هم من گناهكارم و تو بي تقصير حتي قلبم را هم كه
شكستي گفتي: يكي طلب من بر جاده ي معنويت دو آزمون دشوارترين است صبوري انتظار لحظه ي راستين و شجاعت نوميد نشدن از آنچه با آن رودررو مي شويم به سان چشمه باش كه سر ريز مي شود نه هم چون يك منبع كه فقط انبار مي كند اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت زندگی چون بادیست گذران: گاه همچون نسیم و گاه همپای طوفان، خوشا به حال کسی که از طوفان نترسد و با نسیمش مغرور نشود. همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت. در بن بست هم راه پرواز آسمان باز است پرواز بیاموز. شريعتي زندگی" برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست... ریشه هم هرگز اسیر باد نیست! "زندگی" چون پیچکی ست... انتهایش میرسد پیش خدا...! مهرورزان زمان هاي کهن، هرگز از خويش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" يي بر نيايد دگر آواز از "من"! ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان، هر چه جز ميل دل او ، بسپاريم به باد! آه ! باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد: بيستون بود و تمناي دو دوست. آزمون بود و تماشاي دو عشق. در زماني که چو کبک ، خنده مي زد " شيرين" ، تيشه مي زد "فرهاد"! نه توان گفت به جانبازي فرهاد : ا فسوس، نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد . کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است! عشق در جان کسي ريختن است! کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آويختن است . رمز شيريني اين قصه کجاست؟ که نه تنها شيرين ، بي نهايت زيباست : آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست : جان چراغان کني از عشق کسي به اميدش ببري رنج بسي . تب و تابي بودت هر نفسي . به وصالي برسي يا نرسي! سينه بي عشق مباد!!
اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد چون کار روزگار به تقدير يا قضاست تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد زان مي که تر کنند دماغي به روز غم يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد دامي به شاهراه مرادي بگستران اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد ... شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم... مردی که در باران آمده بود شبیه ابر بود! مهربان و بخشنده! و هیچ برگی نبود که قطره های سخاوت او روی دستانش ننشسته باشد . ما هر روز بهترین راهی را که باید دنبال کنیم می یابیم و می بینیم، اما باز هم به راهی می رویم که به آن عادت کرده ایم واي باران ! باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ميپرد مرغ نگاهم تا دور واي باران، باران پر مرغان نگاهم را شست خواب روياي فراموشي هاست خواب را دريابم که درآن دولت خاموشي هاست با تو در خواب ، مرا لذت ناب هماغوشي هاست از گريبان تو صبح صادق ميگشايد پر و بال تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاک سحري؟ نه ، از آن پاکتري تو بهاري؟ نه ، بهاران از توست مينويسم ، مينويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد گريه اين گريه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج غزل كافي نيست با تو از اوج غزل خواهم گفت ..... آن كه عسق مي ورزد بر جهان چيره شده است و از باختن هيچ چيز ترسي ندارد عشق راستينِ كرد وكار تسليم محض است دل تو آنجاست كه گنج تو آنجا و بايد كه گنج خود بيابي تا حس هر چيزي را بر سازي سعي نكنيم بهتر يا بدتر از ديگران باشيم بكوشيم نسبت به خودمان بهترين باشيم ماركوس گداوير گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای انسان تنها مخلوقي است كه نمي خواهد هماني باشد كه هست اگر انسان بدون آگاهي در مسيري گام بردارد مثل اين است كه در تاريكي گام برداشته است امام صادق همه مي پرسند: چيست در زمزمه مبهم آب؟ چيست در همهمه ي دلكش برگ؟ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش كبوتر ها چيست در كوشش بي حاصل موج؟ چيست در خنده ي جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها من به اين جمله نمي انديشم من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاينده ي هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل همه را مي شنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ي ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش فريدون مشيري عبرت ها چه فراوانند و کسانی که عبرت می گیرند چه اندک امام علی
Its not easy to live life sometimes And face the world with a smile When you are crying inside It take a lot of courage To reach down inside your self Hold on to that strength That’s still here And know that tomorrow Is a NEW DAYYYYYYYYYYYYYY With new possibilities But if you can just hold on Long enough to see this through You will come out a new person Stronger With more understanding And with anew pride in your self From knowing you made it تا كه بوديم ، نبوديم كسي گشت ما را غم بي هم نفسي تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه بدانيد چو هست نه در آن وقت كه اقبال شكست خورشيد فقط به خاطر اون لحظه اي كه به دريا بوسه مي زنه هر روز غروب مي كنه و در يا هم فقط به خاطر عطش اون بو سه است كه تا غروب نفس نفس مي زنه، غروب تنها لحظه ايه كه آب و آتش همديگر رو به آغوش مي كشند ! عشق اينطوري جادو مي كنه... خدا و عشق هم معنا هستند.زندگی با عشق همان زندگی با خداست و هیچ دلیلی برای وجود خداوند به جز عشق نیست.و هیچ راهی برای پرستش او جز عاشق شدن وجود ندارد عشق هنری مقدس است و عاشق شدن در پیوند مقدس به سر بردن است Friend indeed is friend in need
اي آشناي من
برخيز و با بهار سفر كرده بازگرد
تا پر كنيم جام تهي از شراب را
بر ما سالي گذشت بر زمين گردشي و بر روزگار حكايتي
اميد آنكه آن كهنه رفته باشد به نكويي و اين نو آيد به شادي
he only requires that you try
گر چه اب رفته باز آمد به رود
ماهي بيچاره اما مرده بود
i thank you for this day of life
for eyes to see the sky
for ear to hear the birds
for feet to walk amidts the trees
for hands to peak the flowers from the earth
عافيت را براي ديگران بخواه تا نصيب تو شود
حضرت محمد
خداوند در همان جايي وجود دارد
كه قرار است بدان وارد شود
هيچ فکر کرده اي به اين که چرا آدمها اين قدر صداي باران را دوست دارند ... ؟
چرا دوست دارند بنشينند
چشمانشان را ببندند
و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود
هر کسي
همان حرفهايي را که دلش مي خواهد مي شنود در صداي باران
همان "حرفهايي براي نگفتن را"
همان حرفهاي نگفتني را
از بس که باران ، از بس که چشمه هيچ چيز ندارد
از بس که همه چيزش را داده و از همه چيز خالي شده
از رنگ
از بو
از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش
از بوي خستگي تمامي راههاي آمده
خالي باران خالي !
مثل دستهاي من که مي گيرم زير اين ابرها که ببارد
مثل تمامي اين دستهاي خالي
من عاشق بارانم
بهوش بودم از اول که دل بکس نسپارم
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی
| Design By : Night Skin |

