تبليغاتX
..تا صبح


..تا صبح


اي آشناي من

برخيز و با بهار سفر كرده بازگرد

تا پر كنيم جام تهي از شراب را

نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 11:55 توسط vorujak| |


بهار را باور كن

 

باز كن پنجره ها را كه نسيم

 

روز ميلاد اقاقي را جشن مي گيرد

 

و بهار.....

 

روي هر شاخه

 

كنار هر برگ

 

شمع روشن كرده است

 

همه ي چلچله ها برگشتند

 

و طراوت را فرياد زدند

 

كوچه يكپارچه آواز شده است

 

و درخت گيلاس

 

هديه ي جشن اقاقي ها را

 

گل به دامن كرده است

 

باز كن پنجره ها را اي دوست

 

هيچ يادت هست

 

كه زمين با عطشي وحشي سوخت؟

 

برگ ها پژمردند؟

 

تشنگي با جگر خاك چه كرد؟

 

هيچ يادت هست

 

توي تاريكي شب هاي بلند

 

سيلي سرما با خاك چه كرد؟

 

با سر و سينه ي گل هاي سپيد

 

نيمه شب

 

باد غضبناك چه كرد؟

 

هيچ يادت هست..........؟

 

حاليا معجزه ي باران را باور كن

 

و سخاوت را در چشم چمن زار ببين

 

و محبت را در روح نسيم

 

كه در اين كوچه ي تنگ

 

با همين دست تهي

 

روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد

 

خاك جان يافته است

 

تو چرا سنگ شدي؟

 

تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟

 

باز كن پنجره ها را........

 

و بهاران را باور كن!

 

 شاد و بهاري باشيد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 11:52 توسط vorujak| |


بر ما سالي گذشت بر زمين گردشي و بر روزگار حكايتي

                                      اميد آنكه آن كهنه رفته باشد به نكويي و اين نو آيد به شادي

نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 8:59 توسط vorujak| |

يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم

محتاج به بيگانه و خويشان نشوم

 

بي منت خلق خود مرا روزي ده

تا از در تو بر در ايشان نروم

 

خواجه عبدالله انصاري

نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 22:45 توسط vorujak| |

there are no great things only small things with great love 
نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 22:31 توسط vorujak| |

God doesent require us to succeed

he only requires that you try

نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 22:28 توسط vorujak| |



          When things go wrong as they sometimes will

 

          When the road you are truding seems all uphill

 

          When funds are low and the debets are hight

 

          And you want to smile but you have to sigh

 

          When care pressing you down a bit

 

          Rest if you must but don’t quit

 

          Life is queer whit its twist and turns

 

         As every one of us some times learns

 

         And many a failure turns about

 

         When you might have won if you stuck it out

 

         Don’t give up though the pace seems slow

 

         You may succeed with another blow

نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 17:46 توسط vorujak| |

اي خوشا سر در پاي دلبر داشتن

دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

 

نزد شاهين محبت بي پر و بال آمدن

پيش باز عشق آيين كبوتر داشتن

نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:2 توسط vorujak| |


كوهكن

 

از پس درهاي فزون نرم و آهسته بيا

 

بيستون تو منم

 

سينه ام پهنه ي كوهستان است

 

تيشه ات را بنواز

 

بر دل خسته ي اين سنگ صبور

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 12:43 توسط vorujak| |


در خويش مي گدازم و دستانم شعله شعله به سمت تو قد ميكشد

 

در خويش مي گدازم و لهيب آه مكررم افق افق مي شكافد و پيش مي راند

 

در خويش مي گدازم و سجده سجده زمزمه ي ذكر تو را مرهم آرامشم مي كنم

 

در خويش مي گدازم و قطره قطره بلور گدازنده ي اشك

 

چون شهاب هاي داغ بي آرام از آسمانه ي چشم هايم جاريست

 

بي خنكاي عنايتت

 

معبود

 

جز خاكستري در دست باد نيستم

 

آسمان رحمتت هماره آبي باد

 

اي كه سفره ي محبت تو پر رنگ است

 

معبود من

 

حقيقت يكتاي مطلق

 

استوار

 

بر كنگره ي عرش ايستاده اي

 

و عطر لطف و رحمت بر جهان مي پاشي

 

قطره قطره با هر باران نازل ميشوي

 

و برگ برگ با هر درخت به آسمان سر مي كشي

 

درياب معبود من

 

اين دست هاي نيايشي را كه ديري است

 

جراحت روح مرا فرياد مي كشد.

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 11:5 توسط vorujak| |


من بغض سنگينم

 

سكوتم

 

تو صدايم باش

 

حرفي بزن

 

هنگامه ي آواز هايم باش

 

يك سو خدا

 

يك سو پر از اهريمن و طوفان

 

وقتي خدايي نيست با من ناخدايم باش

 

دنبال خود مي گردم و گم ميشوم در خويش

 

اي دست هايت سمت پيدا ردپايم باش

 

من آنكه مي خواهي برايت مي شوم اما

 

تو

 

آنكه مي خواهي خودت باشي

 

برايم باش

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 11:3 توسط vorujak| |


از گابريل گارسيا مي پرسند :

 

اگر بخواهي يك كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي چي مينويسي؟

 

ميگه نود و نه صفحه رو خالي مي گذارم

 

صفحه ي آخر

 

سطر آخر مي نويسم

 

اميد آخرين چيزي است كه ميميرد

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 11:3 توسط vorujak| |


گر چه اب رفته باز آمد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

 
نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 20:59 توسط vorujak| |


شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

 

شب مرگ تنها نشيند به موجي

رود گوشه اي دور و تنها بميرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

 

گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقي كرد آنجا بميرد

 

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

 

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

 

چو روزي ز آغوش دريا بر آمد

شبي هم در آغوش دريا بميرد

 

تو درياي بودي آغوش باز كن

كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد

 

نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 19:40 توسط vorujak| |


عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟

 

يك خود جوشي ذاتي است.

 

و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد

 

و يا همواره يك جانبه مي ماند

 

و گاه

 

ميان دو بيگانه ي نا همانند

 

عشقي جرقه ميزند

 

وچون در تاريكي است و همديگر را نمي بيند

 

پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن

 

چهره ي يكديگر را ميتوانند ديد

 

و در اينجاست كه گاه

 

پس از جرقه زدن عشق

 

عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مينگرند

 

احساس ميكنند كه هم را نمي شناسند

 

و بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق فراوان است

نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 19:39 توسط vorujak| |


Dera God

i thank you for this day of life

for eyes to see the sky

for ear to hear the birds

for feet to walk amidts the trees

for hands to peak the flowers from the earth

نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 22:11 توسط vorujak| |



عافيت را براي ديگران بخواه تا نصيب تو شود

حضرت محمد
نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 7:41 توسط vorujak| |


هنوز هم به رسم قديم من مقصرم

 

و تو هم در مقابل ديدگان من

 

به جمع ملامت كنندگان من مي پيوندي

 

باز هم من گناهكارم

 

و تو بي تقصير

 

حتي قلبم را هم كه شكستي

 

گفتي:

 

يكي طلب من

 

نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 21:24 توسط vorujak| |


بر جاده ي معنويت دو آزمون دشوارترين است

 

صبوري انتظار لحظه ي راستين

 

و شجاعت نوميد نشدن

 

از آنچه با آن رودررو مي شويم

نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 9:49 توسط vorujak| |


به سان چشمه باش كه سر ريز مي شود

 

نه هم چون يك منبع كه فقط انبار مي كند

نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 16:4 توسط vorujak| |


خداوند در همان جايي وجود دارد

كه قرار است بدان وارد شود

نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 20:55 توسط vorujak| |

 

اگر در زندگی به ناگاه

 

یکی از سیمهای سازت پاره شد

 

آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده

 

که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12:34 توسط vorujak| |

زندگی چون بادیست گذران:

 گاه همچون نسیم و گاه همپای طوفان،

 خوشا به حال کسی که از طوفان نترسد و با نسیمش مغرور نشود.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 12:27 توسط vorujak| |

همیشه

 رفتن رسیدن نیست

 ولی برای رسیدن باید رفت.

 در بن بست هم راه پرواز آسمان باز است پرواز بیاموز.

 

                                                                                                   شريعتي

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 10:44 توسط vorujak| |

زندگی" برگ بودن در مسیر باد نیست

 امتحان ریشه هاست...

 ریشه هم هرگز اسیر باد نیست!

 "زندگی" چون پیچکی ست...

 انتهایش میرسد پیش خدا...!

نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 10:42 توسط vorujak| |

مهرورزان زمان هاي کهن،

هرگز از خويش نگفتند سخن که در آنجا که" تو" يي

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست، بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ، بسپاريم به باد!

آه !

باز اين دل سرگشته من ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.

آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،

خنده مي زد " شيرين" ،

تيشه مي زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : ا

فسوس،

نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه

با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه

با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بي نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :

جان چراغان کني از عشق کسي به اميدش ببري رنج بسي .

تب و تابي بودت هر نفسي .

به وصالي برسي يا نرسي!

سينه بي عشق مباد!!

نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 9:40 توسط vorujak| |

اي دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد

دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد

اين دختر زمانه که هر دم به دامني ست

يکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد

اين سکه ي بزرگي و اقبال و سروري

يک روزهم به نام تو شد شد نشد نشد

چون کار روزگار به تقدير يا قضاست

تقدير بر مرام تو شد شد نشد نشد

روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند

عيشي اگر سهام تو شد شد نشد نشد

چون بايد عاقبت بنهي خانه را به غير

آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد

زان مي که تر کنند دماغي به روز غم

يک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد

دامي به شاهراه مرادي بگستران

اين صيد اگر به دام تو شد شد نشد نشد

يک دم غنيمت است بنوشان و مي بنوش

صبح اميد شام تو شد شد نشد نشد

در درگه ملک چو غلامان بزي حکيم

بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 21:38 توسط vorujak| |


هيچ فکر کرده اي به اين که چرا آدمها اين قدر صداي باران را دوست دارند ... ؟

چرا دوست دارند بنشينند

چشمانشان را ببندند

و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود

هر کسي

همان حرفهايي را که دلش مي خواهد مي شنود در صداي باران

همان "حرفهايي براي نگفتن را"

همان حرفهاي نگفتني را

از بس که باران ، از بس که چشمه هيچ چيز ندارد

از بس که همه چيزش را داده و از همه چيز خالي شده

از رنگ

از بو

از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش

از بوي خستگي تمامي راههاي آمده

خالي باران خالي !

مثل دستهاي من که مي گيرم زير اين ابرها که ببارد

مثل تمامي اين دستهاي خالي

من عاشق بارانم

نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 22:11 توسط vorujak| |



بهوش بودم از اول که دل بکس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم...

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 20:24 توسط vorujak| |


مردی که در باران آمده بود شبیه ابر بود!

مهربان و بخشنده!

و هیچ برگی نبود که قطره های سخاوت او روی دستانش ننشسته باشد .

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 20:19 توسط vorujak| |

ما هر روز بهترین راهی را که باید دنبال کنیم می یابیم و می بینیم،

 اما باز هم به راهی می رویم که به آن عادت کرده ایم

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 20:15 توسط vorujak| |

واي باران !

 باران شيشه پنجره را باران شست

 از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست؟

 آسمان سربي رنگ

 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

 ميپرد مرغ نگاهم تا دور

 واي باران،

 باران پر مرغان نگاهم را شست

 خواب روياي فراموشي هاست

 خواب را دريابم

که درآن دولت خاموشي هاست

با تو در خواب ،

 مرا لذت ناب هماغوشي هاست

 از گريبان تو صبح صادق ميگشايد پر و بال

تو گل سرخ مني

 تو گل ياسمني

 تو چنان شبنم پاک سحري؟

 نه ، از آن پاکتري تو بهاري؟

 نه ، بهاران از توست مي‌نويسم ،

 مي‌نويسم از تو

 تا تن كاغذ من جا دارد

 با تو از حادثه ها خواهم گفت

 گريه اين گريه اگر بگذارد

 گريه اين گريه اگر بگذارد

 با تو از روز ازل خواهم گفت

 فتح معراج غزل كافي نيست

با تو از اوج غزل خواهم گفت .....

 

 

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 20:10 توسط vorujak| |

 


آن كه عسق مي ورزد بر جهان چيره شده است

و از باختن هيچ چيز ترسي ندارد

عشق راستينِ كرد وكار تسليم محض است

نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 21:19 توسط vorujak| |

 

دل تو آنجاست كه گنج تو آنجا

و

بايد كه گنج خود بيابي

 تا حس هر چيزي را بر سازي

نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 20:58 توسط vorujak| |

 

 

سعي نكنيم بهتر يا بدتر از ديگران باشيم

 بكوشيم نسبت به خودمان بهترين باشيم

 

ماركوس گداوير

نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 11:20 توسط vorujak| |

 

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای


من شکستم هر دو را


گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام


به خاموشی مغرورانه ات


شکستی تو مرا


با تو گفتم


از همه تنهایی ام، خستگی ام


با تو گفتم تا بدانی


با همه ناجیگری، بی ناجی ام


تو، سکوتت خنجریست


بر قلب من


و حضورت، مرهمی


بر زخم من


پس، باش


تا همیشه با من باش


حتی اگر خاموشی

نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 18:23 توسط vorujak| |

 

 

انسان تنها مخلوقي است كه نمي خواهد هماني باشد كه هست

نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 20:14 توسط vorujak| |

 

 

اگر انسان بدون آگاهي در مسيري گام بردارد مثل اين است كه در تاريكي گام برداشته است

 

 

امام صادق

نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 21:42 توسط vorujak| |

همه مي پرسند:

 

چيست در زمزمه مبهم آب؟

 

چيست در همهمه ي دلكش برگ؟

 

چيست در بازي آن ابر سپيد

 

روي اين آبي آرام بلند

 

كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟

 

چيست در خلوت خاموش كبوتر ها

 

چيست در كوشش بي حاصل موج؟

 

چيست در خنده ي جام

 

كه تو چندين ساعت

 

مات و مبهوت به آن مي نگري؟

 

نه به ابر

 

نه به آب

 

نه به برگ

 

نه به اين آبي آرام بلند

 

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

 

نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها

 

من به اين جمله نمي انديشم

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

 

رقص عطر گل يخ را با باد

 

نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه

 

صحبت چلچله ها را با صبح

 

نبض پاينده ي هستي را

 

در گندم زار

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

 

همه را مي شنوم

 

مي بينم

 

من به اين جمله نمي انديشم

 

به تو مي انديشم

 

اي سراپا همه خوبي

 

تك و تنها به تو مي انديشم

 

همه وقت همه جا

 

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

 

تو بدان اين را

 

تنها تو بدان

 

تو بيا

 

تو بمان با من

 

تنها تو بمان

 

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب

 

من فداي تو

 

به جاي همه گل ها تو بخند

 

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

 

ريسماني كن از آن موي دراز

 

تو بگير

 

تو ببند

 

تو بخواه

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو

 

قصه ي ابر هوا را تو بخوان

 

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در دل ساغر هستي تو بجوش

 

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است

 

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

فريدون مشيري

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 21:47 توسط vorujak| |

 

عبرت ها چه فراوانند و کسانی که عبرت می گیرند چه اندک

                                                          امام علی

نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 20:14 توسط vorujak| |

 

Its not easy to live life sometimes

And face the world with a smile

 

When you are crying inside

 

It take a lot of courage

 

To reach down inside your self

 

Hold on to that strength

 

That’s still here

 

And know that tomorrow

 

Is a NEW DAYYYYYYYYYYYYYY

 

With new possibilities

 

But if you can just hold on

 

Long enough to see this through

 

You will come out a new person

 

Stronger

 

With more understanding

 

And with anew pride in your self

 

From knowing you made it

 

نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 20:11 توسط vorujak| |

 

 

تا كه بوديم ، نبوديم كسي

 

گشت ما را غم بي هم نفسي

 

تا كه رفتيم همه يار شدند

 

خفته ايم و همه بيدار شدند

 

قدر آيينه بدانيد چو هست

 

نه در آن وقت كه اقبال شكست

نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 17:34 توسط vorujak| |

 

خورشيد فقط به خاطر اون لحظه اي كه به دريا بوسه مي زنه هر روز غروب مي كنه و در يا هم

 

فقط به خاطر عطش اون بو سه است كه تا غروب نفس نفس مي زنه، غروب تنها لحظه ايه كه آب

 

و آتش همديگر رو به آغوش مي كشند !

 

عشق اينطوري جادو مي كنه...

نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 17:33 توسط vorujak| |

 

خدا و عشق هم معنا هستند.زندگی با عشق همان زندگی با خداست

 

و هیچ دلیلی برای وجود خداوند به جز عشق نیست.و هیچ راهی برای

 

پرستش او جز عاشق شدن وجود ندارد

نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 14:38 توسط vorujak| |

 

عشق هنری مقدس است و عاشق شدن در پیوند مقدس به سر بردن است

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 14:34 توسط vorujak| |

 

   Friend indeed is friend in need

نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 19:13 توسط vorujak| |


Design By : Night Skin