..تا صبح
Dont judje the book by its cover شب سردي است و من افسرده راه دوري است و پايي خسته تيرگي هست و چراغي و مرده مي كنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سا يه اي از سر ديوار گذشت غمي افزود مرا بر غم ها فكر تاريكي اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر سحر نزديك است... هر دم اين بانگ برآرم از دل واي اين شب چقدر تاريك است خنده اي كو كه به دل آويزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليك غمي غمناك است ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او غیر کار عاشقی کاری نمی آید از او روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...! زرتشت چه جمله زيبايي ميگه : ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي. ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم او به ظاهر گشت عاشق،ما به معني سوختيم...! هيچ وقت به گمان اينكه وقت داريد ننشينيد. زيرا در عمل خواهيد ديد كه هميشه وقت كم است. عشق مثل الا کلنگ می مونه عاشق خودش رو پایین میندازه تا عشقش از بالا بودن لذت ببره گاهی وقت ها از نردبان بالا می رویم تا دست های خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان رو محکم گرفته که ما نیفتیم مادر ترزا مي گه: بزرگترين فقر تنهايي است و بدتر از آن اينكه احساس كني هيچ كس تو را دوست ندارد. اما به قول يه دوست: آدما در تنهايي زودتر به خدا ميرسن و وقتي كسي احساس كنه كه كسي دوسش نداره يعني اينكه خودش هم خودش رو دوست نداره..... قطره دلش دريا مي خواست.خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.هر بار خدا مي گفت: از قطره تا دريا راهي است طولاني راهي از رنج و عشق و صبوري.هر قطره را لياقت دريا نيست.قطره عبور كرد و گذشت راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چيزي تازه از رنج و عشق و صبوري آموخت.تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.... و خدا قطره را به دريا رساند. روز ديگر قطره به خدا گفت از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت:آري هست. قطره گفت پس من آن را ميخواهم.بزرگترين را بي نهايت را...خدا قطره را برداشتو در قلب آدم گذاشت و گفت:اين بي نهايت است. آدم عاشق بوددنبال كلمه اي مي گشت كه عشقش را توي آن بريزد.اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. آدم همه ي عشقش را توي يك قطره ريخت.وقتي قطره از چشم عاشق چكيد خرا گفت: حالا تو بي نهايتي چون كه عكس من در اشك عاشق است. زوج ها به ياد داشته باشيد كه بعد از ازدواج ارباب يكديگر نيستيد بلكه فقط يك دوست و همراه به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست آزادي بزرگترين مشخصه ي عشق است اما يك قطار زماني كه از ريل خارج مي شود به ظاهر از قيد و بند ريل آزاد مي شود اما به نا كجا آباد مي رود سود خویشتن را در زیان دیگری مخواه زرتشت یک روز زندگی با روشن بینی بهتر از صد سال عمر در تاریکی است. بودا The beginning is half of every action. You can fool all of the people some of the time and some of the people all of the time But you cant fool all of the people all of the time. ABRAHAM.LINCOLN كساني كه به مقام روشنايي رسيده اند به جاي سرزنش گناهكاران و كساني كه در راه لغزيده اند نغمه هاي وصال خويش را سر مي دهند و گوش مردمان را مي نوازند آنها خبر زيبايي هايي را كه شنيده اند براي مردم دنيا مي آورند و به آنها براي تجربه ي مستقيماين زيبايي ها كمك مي كنند.... مسيحا برزگر با تو...... گرچه از باد خزان بيزارم با تو اما به خزان مي نازم با تو تا صبح شقايق رفتم با تو تا ياس دقايق رفتم بوي ياس و عطر تو در خاطرم كاش مي ديدي كه من هم عاشقم...... The lord prefer common_looking people.that is why he make so many of them Abraham.lincoln ديگر نگران نيامدن هايت نمي شوم نام تو در امتداد خطوط زندگي پيداست هنوز فاصله ها هستند اما.. ضرب آهنگ دلم به ياد آخرين ديدار هنوز آهنگ ديگري دارد مرا ببخش اگر..... مرا ببخش اگر تو آسماني و من ريشه در زمين دارم هميشه فاصله اي هست داد از اين دارم قبول كن كه گذشته است كار من از اشك كه سالهاست به تنهاييم يقين دارم تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست مرا ببخش اگر چشم نكته بين دارم بخوان و پاك كن و بنويس به دفتر غزلم هر چه نقطه چين دارم كسي هنوز عيار تو را نفهميدست منم كه از تو به اشعار خود نگين دارم همچون خورشید باش که حتی اگر خواستی به دیگران نتابی..... نتوانی اگر مي خواهي در دلها راه پيدا كني خاكي باش ولي خاك نشو بايد بكاريم حتي اگر...................... حتي اگه بدونيم به اين زودي ها سبز نمي شه حتي اگه بدونيم كه سيل ممكنه تمام محصولاتو ببره حتي اگه بدونيم خشكسالي محصولاتمونو خراب مي كنه ما مي كاريم.......... تا روزي كه هيچ چيزي براي از بين بردن نباشه به اميد آن روز قبل تر ها كه فكر مي كردم من به تو تعلق دارم و تو به من هر
لحظه كه دلم هوايت را مي كرد و بي تاب مي شدم شب را به شوق تو به فردا مي رساندم و چشمانم را به
روي چشمان تو مي گشودم تا دلتنگي ام به پايان رسد. امروز كه از آن روزگاران تكرار ناشدني خبري نيست هرگاه دلم
برايت تنگ مي شود چشمانم را در خيال تو مي بندم تا با روياي ديدنت دلتنگي ام پايان رسد. از اين چرخش دوران شگفت زده ام ديروز و امروز چاره ي دلتنگي ام تو بودي مي داني چطور؟ با يك چشم گشودن و با يك چشم بستن...........!!! ترس بيشتر در خانه هايي را مي كوبد كه قفل وبند بيشتري دارد باور كن ساده ترين كار دنيا خودت بودن است و حسرت آزادي را خواهي خورد اگر كسي باشي كه ديگران تاييد هر كس دو روزش با هم برابر باشدمغبون است کستی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشته هر گوشه ی چشم از غم دل دریایی Be hold the sun rising from the darkness
benjamin franklin
كه تو بايد بسرايي آن را
يا بخواني آن را
بشنوي آن را نيز
دست كم بايد آن را تحسين كني تا از اين راه
به اردوي ترنم و طراوت برسي
كاش شاعر باشی.
م.سالك
its better to wear out than to rust out
از كجا وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي
اما. اما.
گرد بام و در من بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
دست بردار.
قاصد تجربه هاي همه تلخ
در دلم مي گويد
كه دروغي تو دروغ.
كه فريبي تو فريب
اخوان ثالث
عشق
سهيم شدن خويش با ديگران است
وقتي درميابي كه از ديگران جدا نيستي
عشق تحقق ميابد.
گرمي دستانت
دست من را حس كرد
يك تبسم بر لب قصه ها ساخته بود
و نگاهت گاهي
آنقدر نوراني
كه چراغم شده بود.
بگذار عمل تو همواره تازه باشد
گذشته
همواره بر اعمال ما چيره ميشود
و به اعمال ما جهت ميبخشد
بايد از اسارت گذشته ها رها شد
گذشته حتي نمي گذارد اكنون را درست ببيني
زنگار تجربه هاي نا خوشايند گذشته را
از آينه ي نگاه خود پاك كن
و ببين
مسيحا برزگر
لينكلن
پرنده اهل شكوه و اهل گلايه و غم نيست
و خوش به حال هوايش
و خوش به حال دلش
و خوش به حال پرنده
كه مثل آدم نيست
مجتبي كاشاني
ميكنند. وچون هيچ كس مانند تو نمي انديشد پس بايد از تجربه كردن نترسي
when two days of some one is quite alike he is defrauded
چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنود
| Design By : Night Skin |

