مشی و مشیانه
پس از آن، مرد راهزن بسوی خر رفت و افسارش باز کرد و خر را به دوستش سپرد. سپس افسار را به سر خود بست تا اینکه دوستش خر را از ان حوالی دور کرد. آنگاه راهزن ایستاد و قدم بر نداشت. مرد نادان به او نگاه کرد و شگفت زده از او پرسید: «تو که هستی؟» راهزن گفت: «من خر تو هستم. داستان زندگی من شگفت اور است و ان اینست که: من مادر پیر نیکو کاری دارم روزی درحالیکه مست بودم نزد او رفتم او مرا گفت: «از این گناه توبه کن» من چوب گرفتم و او را زدم او مرا نفرین کرد خدای تعالی مرا به صورت خر مسخ کرد و به دست تو انداخت امروز مادرم مرا بخاطر اورد و از روی مهر و محبت مادرانه مرا دعا کرد و خدای تعالی مرا به صورت اول بازگردانید.» پس آن مرد گفت: «تو را به خدا سوگند می دهم که اگر بدی به تو کردم مرا حلال کنی.» مرد به خانه بازگشت. زنش به او گفت: «چرا اینقدر ناراحتی؟ پس خرت کجاست؟» مرد ماجرا را برای زن تعریف کرد و زن گفت: «وای برما چگونه در تمام این مدت از آدمیزاد به جای خر استفاده کردیم.» پس بسیار صدقه داد و استغفار کرد. مرد مدت زیادی در منزل بی کار می نشست. روزی زن به او گفت: «برخیز و به بازار برو و خر دیگری بخر و به کار مشغول شو.» مرد به بازار رفت و دید خرش را در بازار می فروشند. پیش رفت و اهسته در گوشش نجوا کرد که: «ای بدبخت دوباره شراب خوردی و مادرت را آزردی و او تو را نفرین کرده به خدا سوگند که من دیگر تو را نخواهم خرید.» پس او را آنجا گذاشت و به خانه بازگشت. نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین سهراب سپهری من بگذار این راه راه من باشدو این جاده جاده ی من ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس خاموش کن صدا را نقاره می زند طوس آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان بردار جان خود را با ما بیا به پابوس در دیار نیلگون خواب ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن برای گلابتون.. ما از خداى گم شدهایم او به جستجوست چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست گاهى به برگ لاله نویسد پیام خویش گاهى درون سینه مرغان به هاى و هوست در نرگس آرمید که ببیند جمال ما چندان کرشمهدان که نگاهش به گفتگوست آه سحرگهى که زند در فراق ما بیرون و اندرون، زبر و زیر و چارسوست هنگامه بست از پى دیدار خاکىای نظاره را بهانه تماشاى رنگ و بوست پنهان به ذره ذره و ناآشنا هنوز پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست در خاکدان ما گوهر زندگى گم است این گوهرى که گم شده ماییم یا که اوست؟ ‹احمد شاملو› صبح شده است و خورشید نمنمک از کنج آسمان سلامت می کند و تو می توانی برای گنجشک و گربه غذا ببری و کاکتوس را آب دهی و نسیم صبحگاهی را در ریه هایت استشمام کنی فرصت داری تا شب بهترین روزت را بگذرانی شروع که می کنی یاد او را فراموش نکن راه کمال راهیست به سوی.... زیبایی دانایی نیکویی . «دکتر الهی قمشه ای» خانه ات در آسمانها نیست همین جاست روی زمین ساده ترین و بی پیرایه ترینشان به زیبایی هندسی یک مکعب دور از تو، قطره های سرگردان، را هم مهمان دریای کرمت می کنی؟ الهی! سلامتی ارزانی دار تا عمر مانده را خدمت گذار بندگانت باشیم. چشمی که زیبایی قسمت کند. دستی که به یاری شتابد. زبانی که ذکر مهر گوید. دلی که تسکین دردی گردد. حکمتی که صبر افزاید. امیدی که اوج دهد دعا را. و توفیق عطا فرما که از صمیم دل پذیرای مقدراتت شویم. یـا حــی و یـا قیــوم صبح که از خانه بیرون می آمدم مادر داشت تند تند پولک های ماهی برادر کوچکم را به دریای کاغذی اش می چسباند و خودش هم به سختی جورابش را پایش می کرد که دوستش کمتر منتظرش شود و صدای مادر را شنیدم که به من گفت صبحانه ات را خوردی... صبح که از خانه بیرون آمدم آفتاب خیابان ها را پوشانده بود وهوا سوز سردی داشت و آسمان صاف بود. در مسیر راه سرویس مدرسه ای دیدم که بچه ها بغل به بغل هم نشسته بودند و کم مانده بود از پنجره بیرون بزنند شیطنت زیر پوستشان و تازگی در چشمانشان. و گرمای نان داغ را در دست عابران دیدم. و جمعیتی که در ایستگاههای اتوبوس شوری ایجاد کرده بودند. تاکسی بدون اینکه به مسافری که مثل سیر و سرکه می جوشید فکر بکند برای هر بنی بشری بوقکی و ترمزکی می زد... صبح که از خانه بیرون آمدم خورشید از مشرق طلوع کرده بود و زمین بدون آنکه سرگیجه بگیرد دور خودش و خورشید دور می زد و هر ثانیه 10 کیلومتر ما فیها را می چرخاند... صبح که از خانه بیرون آمدم خورشید در مدار سینوسی اش همچنان تاب می خورد و منظومه ی شمسی در کهکشان راه شیری آن را هل می داد و ادامه ی راهش را می رفت... صبح که از خانه بیرون آمدم... برای دنیا همه چیز مثل دیروز بود برای دنیا هیج چیز عوض نشده بود. آنگاه شاید دریابی که حقیقت چیست از حقیقتی که می یابی حیرت می کنی در جایی مکتوب نبوده و به واژه در نمی آید. هر صبح بهاری دیگر است هر صبح بهاری دیگر است عشق تشنه مي شود خون بايدش داد سرد مي شود آتش بايدش زد گرسنه مي شود قرباني بايدش كرد عشق با قرباني با خون نيرو مي گيرد زلال مي شود رشد مي كند پاك و بي باك مي شود گرم ونوراني مي شود از هر چه جز خود زدوده مي شود مجرد بي غش صافي ناب.... و اكنون عيد قربان است...! آي! راست مي گويم اين كلمات چه مي فهمند..............؟ شریعتی عید قربان مبارک کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدیم که در آن رو شنی پر پر می زد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ظهر در سفره ی آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه ی داغ محبت بود من گدایی دیدم در به در می رفت اواز چکاوک میخواست و سپوری دیدم که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز بره ای را دیدم باد بادک میخورد من الاغی دیدم ینجه را می فهمید در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما ترا من چشم در راهم شباهنگام در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند اي چشمه اينجا درنگ مكن مي پوسي مرداب مي شوي مي آلايي جاري شو......! دشت هاي هموار را طي كن! دره ها را سرازير شو...! سر خود را به سنگ بزن بشكن.....! مايست پيش برو شلاق بخور هوا بخور رودي شو......! تو را اينجا نگاه نمي دارم تشنگي سالهايم را همچنان نگه مي دارم از تو نمي آشامم تا كم نشوي تا ضعيف نشوي سر به اين صحرا بگذار! از خلوت اين دشت مهراس! آبادي و روييدن ها در انتظار توست ومن همچنان تشنه اينجا مي مانم.... 
حالیا! دست کریم تو برای دل ما سرپناهی است در این بیسر و سامانیها
وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی! ای سرانگشت تو آغاز گلافشانیها

![]()
هفت سین عید نوروز![]()
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی![]()
یا مقلب القلوب نوروز مبارک![]()
یا مقلب القلوب نوروز مبارک![]()
یا مقلب القلوب نوروز مبارک![]()
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام![]()
![]()
![]()

سبز شده روزگار شکر خداوندگار
بخت دگر گشته یار از مدد کردگار
سکه و سنبل بیار، سوسن و ساعت بزار
سبزه همی سبز کن، گشته کنون وقت کار
دنیا رو برات شاد شاد و شادی و برات دنیا دنیا آرزو میکنم
کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا...حرکت و من برای به دست اوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم. 
شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادمانی عید
دوباره عشق و امید
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
و سفالینه ی تاریکی
و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ
و هوایی که خنک
و چناری که به فکر
و روانی که پر از ریزش " دوست "...
تا آسمانی
که لوبیای سحر آمیز هیچ قصه ای
به آن نمی رسید.
رویای ناتمام یک پرواز بودم.
خداوند
پرهایم را یافت
و تمام مرا
_ از من
مژدگانی گرفت...
مانديم در آغاز و به پايان نرسيديم
گم گشته در انبوه زمانيم و مکانيم
با مهر نمانديم و به آبان نرسيديم
در خانه نشستيم کنار در و ديوار
آخر به تماشای خيابان نرسيديم
در حاشيه ی جاده درختان همه رفتند
در غربت جاده به درختان نرسيديم
از شانه ی خود بار ملالی نتکانديم
زين بغض گلوگير به باران نرسيديم
چندان که دويديم و دويديم و دويديم
ای حوصله ی تنگ! به سامان نرسيديم
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناک این ابر
بگذار تا بگریم بر تنهایی دستان بی رمق کویر
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاییزی
بگذار آرام گیرم در آغوش سیاه شب
بگذار نصیحت کنم گلبرگ های عاشق را
بگذار بگویم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمین
بگذار ابر ببارد بر گیسوان بید ، بی پروا و عاشق، تر کند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هایی از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس کنم پاکی شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر کودکی دنیا به بزرگی زمین
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شاید فردا زنده تر از امروز
بگذار زمین ناز کند ، باد فریاد کشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرمای این شب اما
چشمان تو همه چیز را از پس این پنجره ی
بخار گرفته از سپیدی غم می بیند
بگذار بفهمم این زجه از آن کیست که درون را پاره می کند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ی خشکیده ی باغ
به کدامین گلبرگ خیره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بی روح
بگذار بدانم کجایی تا که هر روز به شوق دیدنت به کنار برکه
خیره در زیبایی چشمانت غرق نشوم.....
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام


.jpg)
دستها تشنة تقسیم فراوانیها
با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما، جای چراغانیها
حالیا! دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بیسر و سامانیها
وقت آن شد که به گل، حکم شکفتن بدهی!
ای سرانگشت تو آغاز گلافشانیها!
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزلها و غزلخوانیها...
سایة امن کسای تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عریانیها
چشم تو لایحة روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانیها 
اگر باورتان در تاریک ترین نقطه شب جا نمانده باشد
حتی اگر بهار نباشد
گر کافر و گبر و بتپرستم، هستم،
هر طايفهای به من گمانی دارد،
من زان خودم، چنان که هستم هستم.
می خوردن و شاد بودن آيين منست،
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دين منست؛
گفتم به عروس دهر: کابين تو چيست؟
گفتا: - دل خرم تو کابين منست.
من بی می ناب زيستن نتوانم،
بي باده، کشيد بارتن نتوانم،
من بندهی آن دمم که ساقي گويد:
«يک جام دگر بگير» و من نتوانم.
امشب می جام يک منی خواهم کرد،
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد،
اول سهطلاق عقل و دين خواهم داد،
پس دختر رز را به زنی خواهم کرد.
چون مرده شوم، خاک مرا گم سازيد،
احوال مرا عبرت مردم سازيد؛
خاک تن من به باده آغشته کنيد،
وز کالبدم خشت سر خم سازيد.
چون درگذرم به باده شوييد مرا،
تلقين ز شراب ناب گوييد مرا،
خواهيد به روز حشر يابييد مرا؟
از خاک در ميکده جوييد مرا.
چندان بخورم شراب، کاين بوی شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب،
گر بر سر خاک من رسد مخموری،
از بوی شراب من شود مست و خراب.
روزی که نهال عمر من کنده شود،
و اجزام ز يکدگر پراکنده شود؛
گر زانکه صراحيی کنند از گل من،
حالی که ز باده پرکنی زنده شود.
در پای اجل چو من سرافکنده شوم،
وز بيخ امید عمر برکنده شوم،
زينهار، گلم به جز صراحی نکنيد،
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم.
ياران به موافقت چو ديدار کنيد،
بايد که ز دوست يار بسيار کنيد؛
چون بادهی خوشگوار نوشيد به هم،
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنيد.
آنان که اسير عقل و تمييز شدند،
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛
رو با خبرا، تو آب انگور گزين،
کان بیخبران به غوره ميويز شدند!
ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتريم،
با اين همه مستی، از تو هشيارتريم؛
تو خون کسان خوری و ما خون رزان،
انصاف بده؛ کدام خونخوارتريم؟
شيخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه به دام دگری پا بستی؛
گفتا؛ شيخا، هر آنچه گويی هستم،
آيا تو چنان که مینمايی هستی؟
گويند که دوزخی بود عاشق و مست،
قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست،
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود،
فردا باشد بهشت همچون کف دست!
گويند: بهشت و حور عين خواهد بود،
و آنجا می ناب و انگبين خواهد بود؛
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک؟
آخر نه به عاقبت همين خواهد بود؟
گويند: بهشت و حور و کوثر باشد،
جوی می و شير و شهد و شکر باشد؛
پر کن قدح باده و بر دستم نه،
نقدی ز هزار نسيه بهتر باشد.
گويند بهشت عدن با حور خوش است،
من میگويم که آب انگور خوش است؛
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار،
کاواز دهل برادر از دور خوش است.
کس خلد و جحيم را نديده است ای دل
گويی که از آن جهان رسيده است ای دل؟
اميد و هراس ما به چيزی است کزان،
جز نام ونشانی نه پديد است ای دل!
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
از اهل بهشت کرد، يا دوزخ زشت؛
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت،
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت.
چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم،
پس بی می و معشوق خطايی است عظيم.
تا کي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم.
چون آمدنم به من نبد روز نخست،
وين رفتن بیمراد عزمی است درست،
برخيز و ميان ببند ای ساقی چست،
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست.
چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ،
پيمانه که پر شود، چه شيرين و چه تلخ؛
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی،
از سلخ به غره آيد، از غره به سلخ!
جز راه قلندران میخانه مپوی،
جز باده و جز سماع و جز يار مجوی؛
برکف قدح باده و بر دوش سبوی،
می نوش کن ای نگار و بيهوده مگوی.
ساقی غم من بلندآوازه شده است،
سرمستی من برون ز اندازه شده است؛
با موی سپيد سرخوشم کز می تو،
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است.
تنگی می لعل خواهم و ديوانی،
سد رمقی بايد و نصف نانی،
وانگه من و تو نشسته در ويرانی،
خوشتر بود آن ز ملکت سلطانی.
من ظاهر نيستی و هستی دانم،
من باطن هر فراز و پستی دانم؛
با اين همه از دانش خود شرمم باد،
گر مرتبهای ورای مستی دانم.
از من رمقی به سعی ساقی مانده است،
وز صحبت خلق بیوفايی مانده است؛
از بادهی نوشين قدحی بيش نماند.
از عمر ندانم که چه باقی مانده است!
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام......
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
ای در شکسته جام ما، ای بر دريده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما، نظاره كن در دود ما
ای يار ما عيّار ما، دام دل خمّار ما
پا وا مكش از كار ما، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل، جان می دهم چه جای دل!
وز آتش سودای دل، ای وای دل ای وای ما
ای عيسی پنهان شده بر طارم مينا بيا
از هجر روزم قير شد، دل چون کمان بد، تير شد
يعقوب مسکين پير شد، ای يوسف بُرنا بيا
ای موسی عمران که در سينه چه سينا هاستت!
گاوی خدايی می کند، از سينه ی سينا بيا
رخ زعفران رنگ آمدم، خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم، ای جان با پهنا بيا
چشم محمد بانمت، واشوق گفته در غمت
زان طرۀ اندر هم ات، ای سرّ ارسلنا بيا
خورشيد پيشت چون شفق، ای برده از شاهان سبق
ای ديدۀ بينا بحقّ، وی سينه ی دانا بيا
ای جان تو و جانها چو تن، بی جان چه ارزد خود بدن
دل داده ام دير است من، تا جان دهم جانا بيا
تا بردۀ دلرا گرو، شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو، و آخر تو درمانا بيا
ای تو دوا و چاره ام، نور دل صد پاره ام
اندر دل بيچاره ام چون غير تو شد لا بيا
نشناختم قدر تو من، تا چرخ می گويد زِ فن
دی بر دلش تيری بزن، دی بر سرش خارا بيا
ای قاب قوس مرتبت و ان دولت با مکرمت
کس نيست شاها مرحمت در قرب او ادنا بيا
ای خسرو مه وش بيا ای خوشتر از صد خوش بيا
ای آب و ای آتش بيا ای دُرّ و ای دريا بيا
مخدوم جانم شمس دين! از جاهت ای روح الامين
تبريز چون عرش مکين از مسجد اقصی بيا


